تبليغاتX
سراج
وبلاگ تحلیلی عقائد اهل سنت و جماعت

 رساله شهب ثاقبه بخش اول

تالیف :

حضرت شیخ محمد عثمان سراج الدین نقشبندی

مترجم :امجد امام

بسم الله الرحمن الرحیم

حمد و سپاس خداوند رب العامین ، او که در هر عصر وزمانی گروهی را قرار داده که بر طریق حق اند و یاری دهنده ی دین خدایند تا فرا رسیدن روز قیامت . پس آنان قصرهای ارکان دین را پاسبانی نموده و بنیان های اعتقادی را تحکیم می کنند و دقایق راه پایدار را شکافته و حقایق صراط مستقیم را تحقق بخشیده و آنچنانکه شایسته است حقیقت را اشاعه می دهند . شهادت می دهیم که سید ما حضرت محمد بنده و فرستاده ی اوست و آن حضرت گنج مطلسم و روح مجسم و خط وحدت بین دو  قوس وجود و عدم است و واسطه ی بین عالم حدوث و قدم  همانا حضرت ایشان است و ایشان اولین و برترین وسیله (به سوی خدایند )، صلوات و رحمت خداوند بر او و بر یاران و امت ایشان باد . بار پروردگارا و پروردگار هر چیز ،خدای واحد به نام تو و از طرف تو و به سوی تو و در راه تو و به خاطر رضای تو و با توکل بر تو شروع می نمایم: 

اما بعد

 اینجانب بنده ی فقیر درگاه خدواند غنی قدیر ،محمد عثمان سراج الدین نقشبندی ، فرزند خلیفه الله الاعظم و نائب رسول اکرم(ص) و قطب و غوث زمان حضرت محمد علاءالدین عثمانی می گوید : امروزه مشاهده می شود که عوام الناس و جاهلان به دین به سوی بدعت های اهل بدعت و هوا پرستی میل نموده و از جاده ی حقیقت سید انبیا (ص) منحرف شده و به انکار استغاثه و توسل به نبی اکرم و سایر انبیا (ع)  و اولیا و علمای ربانی پرداخته و تصرفات و کرامات  دوران زندگی و مرگ آنها را منکر شده و تقبیل (بوسیدن ) دستها و  زیارت مقابر آنان را بدعت خوانده در حالی که موارد مذکور  در شریعت مقدس جائز شمرده شده و بخشی از اعتقادات مسلمین به شمار می روند بنابراین  اینجانب آستین همت را بالا زده و  رساله ی حاضر را با نام ((شهب ثاقبه )) یعنی شهاب های آسمانی که بر پیکره ی شیاطین شبهات شک و تردید و اوهام وارد می شوند را نگاشتم تا یادآوری باشد برای اذهان اهل ذکر و کسانی که آگاهی ندارند و خداوند معین واقعی است و بر او توکل می کنیم و از او خواهانم تا دعاهایمان را پذیرا شود و احولمان را نیکو گرداند و  توفیق و پیروزی فقط با اراده ی او میسر است و او کمک کننده و هدایت کننده ی بندگان است ،پس با توسل به ریسمان محکم الهی می گویم :

ای برادران دینی دلایل عقلی و نقلی و هم چنین  معارف تمام ادیان الهی و مسلمین نیز بر این موضوع حکم می کنند که موثر و اقعی و خالق هر چیزی در حقیقت خداوند تبارک و تعالی است ، اما سنت الهی بر این استوار بوده که هر چیز در ملک و ملکوت وی با وسایل جریان یابد و اگر هر کس به ضمیر باطنی خود مراجعه نموده و در هستی نظر افکنده و در اسرار آیه ی شریفه ((سنریهم آیاتنا فی الافاق و فی انفسهم – فصلت 53)) تفکر نماید ،با عقل بدیهی خود در می یابد که انسان از اولین لحظات حیات خود تا آخرین دقایق آن از وسایل بهره برده و می برد و انواع و اقسام وسایل مورد استفاده ی و ی چهار نوع اند :

1-               و سایل اضطراری (ضرروی) مادی

2-               وسایل اضطراری (ضروری) معنوی

3-               وسایل اختیاری (غیر ضروری)مادی

4-               وسایل اختیاری (غیر ضروری) معنوی

هرچند خدواند تبارک و تعالی گاهی عادات  مزبور را خرق نموده و برخی از امور را بر خلاف سیر عادی خویش خلق می کند تا بندگان خدا بفهمند که وسایل مورد استفاده ی انها گاهی نتیجه ی مورد نظر نداده و گاهی حتی استفاده از آن نتیجه ی معکوس می دهد و گاهی بدون وسیله نیز  اثر آن خلق می شود مثلا والدین سببند برای خلق فرزندان و درمورد حضرت آدم و حضرت عیسی (ع) خرق عادت شده یا مثلا آتش شدید سبب است برای سوزاندن و هلاک موجودات زنده اما در مورد حضرت ابراهیم (ع) خرق عادت شده (( قلنا یا نار کونی بردا و سلاما علی ابراهیم – انبیاء 69)) و همچنین حیوانی به نام سمندل که هنگام رفتن در آتش نمی سوزد [1].

و اما مردمان در خصوص وسایل مزبور طبقات مختلفی هستند :

1- گروهی از آنها به نفی صانع و خالق پرداخته و گمان غلط می برند که وسایل مزبور خود موثر واقعی اند ،همچون طبیعیون و دهریون .

2- گروهی دیگر گمان برده که  بر خدواند لازم است که اثر وسایل و نتیجه ی استفاده از آنها را خلق نماید و می گویند خداوند  قادر نیست اثر و نتیجه را بدون بکار بردن وسایل خلق نماید و آنها فلاسفه و پیروان آنهایند.

 3- دسته ای دیگر گمان می برند که وسایل نیز خالق هستند و آنان را شریکی برای خدا می دانند و آنان مشرکین اند .

و این سه گروه کافر اند و مستحق عذاب  جهنم

4- و گروهی دیگر می گویند اساسا وسایل هیچ گونه دخلی و لو مجازی  نداشته و آنا جبریون هستند .

5- گروهی دیگر انسان و جن و ... را خالق افعال خود دانسته و آدمی را خالق مستقل افعال و اعمال خود می پندارند و آنان معتزله می باشند.که دوگروه اخیر مبتدع بوده اما  کافر نیستند.

6- گروهی دیگر معتقدند که وسایل مزبور ، عادی یعنی (مخلوق حق تعالی و وسیله برای انجام کارهای دیگر)  بوده و خالق و موثر حقیقی همانا خدواند منان است .و این سخن حق است همچنانکه اکثریت مسلمین بر این نظر می باشند که فهم آنان نیز از این اعتقاد یکسان نیست ، گروهی از آنان عوام الناس هستند که هنگام مراجعه به قلوب خود تصدیق میکنند که همه ی این وسایل ، چیزی جز وسیله نیستند و خالق و موثر حقیقی همانا خداوند است . گروهی دیگر که در ابتدای مراتب تفکر و سلوک معنویند و میدانند که اینها همه وسایلند و خالق و موثر واقعی تنها حق است اما به مرحله ی واقعی درک موضوع نمی رسند . گروهی دیگر عارفان حق اند که وسایل را مظهر تجلی صفات حق تعالی می بینند و این را سیر از مخلوق به سوی خالق می نامند و از طریق مصنوعات و مخلوقات به درک خالق مخلوقات می رسند. و گروه آخر کاملان حق شناس اند که قلوب و بصیرتشان به جانب اقدس الهی متوجه است و انوار قدس در درون دلهایشان متشعشع شده است و ذات و صفات حق تعالی را ظاهر کننده ی مخلوقات می بینند و این را سیر از خالق به مخلوق می نامند . که گروه سوم تصدیق قلبی و شهودی را با ایمان علمی همراه نموده اند و گروه سوم از این هم بالاتر رفته اند ...



[1] سمندل جانوری  از تیره ی خزندگان که  با ترشح ماده ای روی پوست خود از آتش محفوظ می گردد.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 13:46  توسط امجد امام | 

گزيده اي از اعتقادات اهل سنت و جماعت

بخش اول:  توحيد و خدا شناسي

مقدمه

نوشتاری که در پیش رو دارید پاسخي است به سوالات چند تن از دوستان جوان كه در ايميل اين جانب پيرامون شالوده و مباني اعتقادي اهل اسلام حق يعني اهل سنت و جماعت مطرح كرده بودند مبني بر اينكه دامنه ي اعتقادات عجيب و غريب و نوظهور آنقدر زياد است كه باعث سردرگمي و حيراني آنان گشته و اينجانب برآن شدم تا گزيده اي از اعتقادات اكثريت اهل اسلام در طول تاريخ كه همانا عقايد اهل سنت و جماعت واقعي است را به  صورت پرسش و پاسخهايي كوتاه جمع آوري نمايم  تا همه ي ما مطابق عمل به حديث شريف نبوي (( عليكم بالسواد الاعظم = بر شما باد همراهي با بيشترين اهل اسلام )) عقاید صحیح را از غلط و بی پایه تشخیص داده و طریق درست به جای آوردن احکام دینی و اوامر و دستورات باری تعالی  و سنتهای رسول الله (ص) را بدانيم .

 خوانندگان عزیز بايد دانست كه مطابق فرمايش شارحان حديث شريف فوق منظور از ((سواد اعظم )) اكثريت اهل اسلام در كل زمانها است نه در يك زمان خاص ،چنانچه امروزه شايد بيشتر اهل اسلام بر اعتقادات و عمل گذشتگان و سلف صالح خود نمانده باشند بنابريان منظور كليت اهل اسلام در تمام زمانها است و همچنانكه مي دانيم  قاطبه ي امت اسلام ، در طول تاریخ اسلامیت خود در فروعات پیرو مذاهب فقهی  مدون حضرات امام اعظم ابوحنيفه و امام شافعی و امام مالك و امام احمد  و در اصول اعتقادات پیرو امام اشعری و يا امام ابو منصور ماتريدي بوده وهم اکنون علی رغم فتنه ی فتنه گران و دین دشمنان و تفرقه افکنان ، بر اعتقاد صحیح وعمل به مذهب خود پایبندند و علمای متعهد و ربانی نیز همواره مردم را به دوری از تفرقه و ناهماهنگی دعوت نموده اند و این نوشتار نیز بر همین اساس اساس تدوین شده است.

بايد بدانيم آنچه علمای سلف و گذشتگان با اخلاص و با  تقوای ما ، بر آن حرکت نموده اند؛همانا اعتقادات خالص صحابه و تابعین بوده که از رسول الله (ص) آموخته اند که  در زمان های بعدی در فروعات توسط امامان چهارگانه حنفی و شافعی و مالکی و حنبلی گرد آوری و تدوین شده و در مبانی اعتقادی نیز توسط دو امام بزرگوار یعنی امام اشعری و امام ماتریدی جمع آوری شده است ،بنابراین اهل سنت و جماعت در طول تاریخ در فروعات مطابق یکی از مذاهب چهارگانه و در اصول بر اساس دو مذهب نام برده عمل نموده و اندیشیده اند ،و چهار مذهب فقهی و دو مذهب اصولی نزدیک ترین اندیشه ها و عمل ها به روش و سنت رسول الله (ص) و صحابه ی کرام است . پس لازم است نوجوانان عزیز از انحراف از مسیر صحیح سلف صالح خود دوری گزیده و از پیروی از بدعت گران پرهیز نمایند ، بدعت گرانی که در قالب فرقه هاي مختلف و با ماركها و نام هاي تراشيده شده توسط  استعمار و يهود، مردم و خصوصا جوانان را به بی اعتمادی و بی ادبی نسبت  به گذشتگان خود - بخصوص  صحابه كرام و خلفاي راشده و تابعين و اولياء الله و علمای گذشته -  دعوت نموده و از‌آنان می خواهند خود شخصا و بدون هيچ محدوديتي به اجتهاد و نو آوری در دین پرداخته و نیازی به عالمان دینی گذشته و حال ندارند و در صورت نیاز به پیروی از فرقه های گمراه به وجود آمده و سرکرده های هوا پرست و جاه طلب خود بگرایند ، سرکرده هایی که با نظرات باطل و فتواهاي غلط خود از ساحت مقدس صحابه ي رسول الله (ص) شروع به افتراء و توهين و سب  نموده تا به اهل قبله رسيده و همه  را به کفر و شرک متهم نموده و دستور کشت و کشتار مسلمین را صادر می کنند و با برداشت غلط و سطحی خود از آیات قرآن و احادیث رسول الله (ص) ، ضربه ی هولناکی به پیکره ی دین وارد نموده اند ، که منش و کردار غلط آنان باعث ایجاد شک و شبهه در دلهای جوانان و نوجوانان نسبت دین مبین اسلام شده است . اميد است با چنگ زدن به ريسمان استوار و محكم الهي از خواب غفلت بيدار شويم .

...........................................................................................

1-  ایمان در لغت به چه معنی است وارکان ایمان یعنی چه و چند مورد می باشند ؟

ایمان یعنی باورقلبی و ارکان ایمان (اصول دین) یعنی پایه های اصلی اعتقادی انسان مسلمان و باور و تصدیق قلبی به تمام آنها که شش رکن اصلی می باشند و هر کدام دارای بخشهای فرعی تری هستند.

1- ایمان به آفریدگار جهان 2- ایمان به فرشتگان 3- ایمان به کتابهای آسمانی 4 – ایمان به پیامبران الهی 5 – ایمان به جهان آخرت 6- ایمان به قضا و قدر الهی

.....................................................................................................

2-  اسلام در لغت یعنی چه و فروع دین یا ارکان اسلام  چه مواردی است ؟

اسلام در لغت دارای معانی زیادی مانند تسلیم شدن و یا امین ماندن و سالم بودن است و فروع دین دارای 5 رکن اصلی :1- شهادتین با زبان 2-  به پا داشتن نماز 3- پرداخت زکات به مستحقین 4- گرفتن روزه ی ماه رمضان 5- ادای مناسک حج و زیارت بیت الله . در ضمن فروعات دین موارد جزئی تر بسیاری را مانند حلال و حرام و اخلاق و ... را در بر می گیرد.

.....................................................................................................

3-  آیا تقلید در اصول دین درست است ؟

تقلید در اصول دین و موارد اساسی آن همچون وجود حق تعالی ، یگانگی (توحید) او، باور داشتن به رسالت نبوت پیامبران و نبوت حضرت محمد المصطفی ، ایمان به  وجود روز رستاخیز و قیامت جائز نیست اما در  جزئیات مسائل اصول دین ،همچون شناخت صفات حق تعالی ، جزئیات مسائل نبوت و جزئیات روز قیامت و ... تقلید جائز است .

......................................................................................................

4-  آیا تقلید در فروعات دین واجب است ؟

 تقلید در فروعات دین ، بر کسی که خود مجتهد باشد صحیح نیست اما بر بقیه ی افراد مسلمان که به درجه ی اجتهاد نرسیده اند ،تقلید از یکی از مجتهدین اهل سنت و جماعت یعنی امام ابوحنیفه ، امام مالک ، امام شافعی ، امام احمد حنبل واجب و ضروری است و شخص مقلد خود نمی تواند به فهم درست آیات قران و احادیث پیامبر بپردازد و برای به جا آوردن صحیح عبادات و بقیه ی واجبات و احکام دینی باید از شخص مجتهد پیروی نماید .

.......................................................................................................

5-  مطابق نظر صحیح اهل سنت و جماعت ،مجتهدین اصول دین چه افرادی هستند ؟

 همانطور که گفته شد  تقلید در برخی مسائل اصول دین  ، جائز و صحیح نیست مثلا کسی نمی تواند بگوید: چون امام شافعی یا اشعری  فرموده اند :خداوند وجود دارد و بی شریک است  ،من هم به پیروی از آنان خدا پرست هستم . اما در جزئیات مسائل اصول دین تقلید جائز است و مطابق نظر صحیح اهل سنت و جماعت ،امام ابوالحسن اشعری و امام ابو منصور ماتریدی دو امامی هستند که نظرات آنها در باره ی مسائل اصول دین بر روش صحیح رسول الله (ص) و صحابه ی کرام او بوده و آن دو امام نظرات اهل سنت که -  برگرفته از رسول الله(ص) و صحابه است-  را در کتابهای خود گرد آوری و تدوین نموده اند که نوشته ی حاضر بر اساس نظر امام اشعری نوشته شده است و اکثریت اهل سنت و جماعت در تمام جهان اسلام همواره بر اساس نظریات امام ابوالحسن اشعری و امام ماتریدی در باره ی جزئیات اصولی دین اندیشیده اند که بر اساس تحقیق محقیقین و علمای برجسته همچون امام غزالی ، امام الحرمین جوینی ، امام فخر الدین رازی ، امام ابوبکر باقلانی ، امام جلال الدین دوانی ، امام جلال الدین سیوطی ، قاضی ابوبکر بیضاوی ، امام سعد الدین تفتازانی ، امام عزالدین نسفی و ... مذهب امام اشعری و ماتريدي صحیح ترین مذهب ها در باره ی مسائلی از اصول دین است که تقلید در آنها جائز است و مردم مسلمان کردستان در طول تاریخ همواره پیرو نظریات امام ابوالحسن اشعری بوده و خواهند بود .در ضمن باید دانست بحث از مسائل اصول دین و ارکان آن به ((علم کلام)) و یا ((علم توحید)) مشهور است و اولین کسی که مطالب علم کلام را مطابق نظریات اهل سنت جمع آوری و تدوین نمود امام ابوالحسن اشعری بود که کتاب مشهور ایشان در این زمینه (الابانه عن اصول الدیانه )است.

        .................................ركن اول : ايمان به حق تعالي ....................................

 6-  ایمان به خداوند چه باورهایی را شامل می شود ؟

1- ایمان به وجود خداوند 2- ایمان به یکتایی و توحید پروردگار 3- ایمان به صفات حق تعالی و یگانگی آن صفات 4- ایمان به پاک و منزه بودن حق تعالی از هر گونه عیب و نقص  و ناتوانی .

.......................................................................................................

7-  برهان ها و دلایل وجود باری تعالی چیست ؟

برهان ها و دلایل عقلی و منطقی فراوانی برای اثبات واجب الوجود یعنی حق تعالی وجود دارد و اساسا آدم عاقل نمی تواند خداوند را انکار کند و انکار خدا نشانه عدم تعقل است زیرامخلوقات گوناگون و پر رمز و راز،همه پدیده هستند یعنی دارای نقطه ی آغاز و تولدی  می باشند و هر پدیده ای باید دارای علتی باشد یعنی باید دارای بوجود آورنده ای باشد .  پس چون هر پدیده ای دارای علتی است  پس هر مخلوقی دارای خالقی است و خالق همه چیز حق تعالی است ، آیا یک ماشین یا یک رادیو و یا یک کشتی می تواند به خودی خود بوجود آمده باشد؟ یا دست صنعت گر و متخصصی  در کار بوده تا وسیله ای درست شود. پس چگونه است که جهان با این عظمت بدون آفریدگاری خلق شده است ؟!!! البته باید دانست که آدمی به صورتی مجازی - نه حقیقی - چیزهایی را می سازد واختراع می کند اما در واقع خداوند علم آنها را به وی می آموزد و او را هدایت نموده تا به کشف جهان و اسرار آن بپردازد و خداوند تبارک و تعالی خالق حقیقی هر چیز و شیئی است .ازطرف دیگر اگر درمخلوقات  و چگونگی آنها دقتی ساده بنماییم ، متوجه می شویم که همه ی موجودات در اوج نظم و ترتیب بسیار دقیقی قرار دارند .حرکت  کهکشانها و سیارات و ستارگان و موجودات بسیار عظیم و بسیار کوچک و... ما را بر این باور استوار می سازد که این هستی بدون آفریدگاری با عظمت نمی تواند باشد ... راستی یک میوه مانند سیب و یا خود ما انسانها چگونه درست شده ایم آیا می شود بدون تدبیر و خلاقیت خداوندی یکتا چنین کار با عظمتی صورت گیرد ؟ آیا میلیاردها کهکشان با عظمت و سیارات و ستارگان بسیار بزرگ و میلیاردها ذره و اتم و الکترون و پروتون و ... بدون خالقی مدبر و توانا می توانند باشند ؟ پس هستی و تمام آنچه در وی موجود است بوجود آمده ی خالق مدبر وتوانا و با عظمتی است که همه چیز تحت فرمان و امر وی بوده و آن خالق توانا ((الله)) نام دارد و الله تعالی را کسی و یا چیزی خلق نکرده زیرا در این صورت او نیز مخلوق است و این خود نشانه ی نقص است و خداوند از هر گونه نقص و ناتوانی به دور است . خداوند خالق تمام زمانها و مکانها است و بر او زمانی سپری نمی شود و او درمکانی قرار نمی گیرد . گذشته و حال و آینده در سیطره ی قدرت اویند و او در عین حال همراه حقیقی هر چیز می باشد . حق تعالی به هیچ چیزی شبیه نیست چیزی همانند او نیست .

.....................................................................................................

8-   راه های تقویت ایمان چیست ؟

هر انسانی به طور فطری ، به وجود  خداوند اعتقاد دارد اما به واسطه ی تاثیرات منفی جامعه، رفته رفته از مسیر خداجویی دور افتاده است و برای محکم کردن پایه های اعتقادات، باید به برهان و دلیل های عقلی و منطقی زیادی که هست توجه کنیم مثلا:تفکر در خلقت خودمان و دیگر مخلوقات، راهی است برای تقویت ایمان به پروردگار و همچنین شناخت بیشترعظمت وی .راه دیگر برای تقویت باورها، دوری از گناهان و انجام اوامر و دستورهای حق تعالی و سنت های پیامبر است .همچنین همنشینی با افراد صالح و علمای دین دار و دوری از رفاقت فاسدان و جاهلان پایه های ایمان آدمی را تقویت می کند.

..................................................................................................

10-توحید یعنی چه ؟

توحید یعنی باور داشتن به یگانگی و یکتایی حق تعالی و اینکه برای حق تعالی شریکی در ذات و صفات و افعال وی وجود ندارد و موثر واقعی و خالق حقیقی همانا ذات الله است و بس . مثلا اگر مریضی به واسطه ی دوا و یا مراجعه به پزشک سلامتی خود را باز می یابد ، خالق دارو وپزشک و اثرآنها  و شفا دهنده ی واقعی فقط خداوند است وخداوند قادر است تا شخص را حتی در صورت عدم  استفاده از دارو ، شفا دهد و یا برعکس  علی رغم استفاده از دارو و بنا به حکمت خود شخص را شفا ندهد.

 باید دانست خداوند در ذات و صفات وافعالش بی شریک و بی همتا است  ،بدین معنی که حق تعالی مرکب از اجزاء و اعضاء نیست(توحید ذات) چون در این صورت مانند حوادث(پدیده ها = مخلوقات) خواهد بود و همانطور که می دانیم حق تعالی حادث(پدیده) نیست ،همچنین حق تعالی درصفاتش بی شریک است یعنی هر کدام از صفاتش واحد ویکتا هستند(توحید صفات) و در افعالش نیز بی شریک است یعنی همراه او کسی در ایجاد و خلق اشیاء و ... وجود ندارد و خالق مطلق و یکتا فقط اوست (توحید افعال).

........................................................................................................

11-   دلیل عقلی توحید حق تعالی چیست؟

 حق تعالی بی شریک است چون شراکت نشانه ی نیاز است و خدواند از کمک دیگران بی نیاز است .در ضمن وجود چندین خدا امکان ندارد چون در این صورت هستی فاسد و بدون تدبیر خواهد ماند و هر یک در کار دیگری دخالت نموده و جهانی متصور نخواهد شد پس خداوند بی شریک است و همتایی ندارد.

..................................................................................................

12- اهمیت ایمان به خدا و یگانگی او چیست ؟

ایمان به وجود حق تعالی و یگانگی او مهمترین اصل در تمام ادیان الهی از حضرت آدم تا حضرت محمد (ص) بوده و کسی که وجود خدا را باور نداشته باشد و یا برای وی شریکی  قرار دهد کافر و مشرک می باشد . بر عکس هر کس که وجود خداوند و یکتایی او را باور داشته و بر رسالت و نبوت حضرت محمد (ص) ایمان داشته باشد ، اهل اسلام بوده و مسلمان است و نباید هیچگاه مسلمانان را به کفر و شرک نسبت دهیم ،چون کفر یعنی انکار خداوند و یا انکار رسالت و نبوت رسول الله(ص) و شرک یعنی برای غیر خدا عبادت کردن و برای خدا شریکی در ذات و یا صفات و یا افعال وی قائل شدن .

....................................................................................................

13- آیا کسانی که وجود خدا را قبول داشته اما به پیامبر (ص) ایمان ندارند ،کافربه شمارمی روند ؟

 مطابق نظر اهل سنت و جماعت ،کسانی که رسالت حضرت محمد بن عبدالله (ص) را قبول ندارند ، کافرند و صحت ایمان هر کس، بسته به قبول رسالت آن حضرت می باشد . البته عاقبت کار هر انسانی ، همه در دست خدا و در علم خداوند است و ممکن است خداوند هر زمان که بخواهد بندگان خود را ، ولو درآخرین لحظات زندگی هم هدایت نماید.

.....................................................................................................

14- خداوند دارای  چه صفاتی است ؟

پروردگار ما خدای  احد و صمد است یعنی هیچ شریکی در خداوندیش ندارد و غنی و بی نیاز است یعنی نیازی به هیچ چیز و هیچ کس ندارد و برعکس همه چیز و همه کس نیازمند او هستند  ،

قادراست یعنی بر خلق و هدایت و پرورش مخلوقات توانا است و هیچ قدرتی جز قدرت او، وجود حقیقی ندارد .

صاحب اراده است یعنی هرآنچه خلق شده به اراده و خواست وی انجام شده است و هر چه وی نخواهد انجام نمی شود.

سمیع است یعنی هر چه مخلوقات بگویند و یا در دل داشته باشند ،چه پنهان و چه آشکار، خواهد شنید .اما نه آنگونه که ما با گوش می شنویم بلکه به کیفیتی که ما را ازآن اطلاعی نیست.

بصیر است یعنی هرچه در هستی و خارج آن است همه را می بیند و چیزی از وی پنهان نیست . اما نه آنگونه که ما با چشمهایمان  می بینیم بلکه به کیفیتی که ما را ازآن اطلاعی نیست.

حی (زنده) است یعنی  همواره بوده و خواهد بود و مرگ و نیستی برای او نمی باشد و او خالق مرگ و زندگی است  .

عالم است  یعنی  بر همه چیز در گذشته و حال و آینده آگاه است وهرچه شده واکنون هست و در آینده خواهد شد  در علم او قرار دارد.

متکلم است یعنی صاحب قدرت تکلم است و قرآن و بقیه ی کتب آسمانی کلام (فرموده) ازلی او هستند .

الله تعالی بخشنده و مهربان و توبه پذیرو قهار و غفار است و هر انچه نقص و ناتوانی و عیب است در خداوندی او راه ندارد .

باید دانست  ذات و صفات خداوند ازلی  بوده یعنی همیشه بوده و ابتدایی ندارند وهمچنین ابدی اند یعنی همیشه خواهند بود. همچنین لازم است بدانیم صفات خدا از ذاتش جدا نیستند اما عین ذات خدا نیز نمی باشند .

.......................................................................................................

15- آیا باری تعالی در آخرت رویت می شود ؟ کیفیت آن چگونه است ؟

بله ، بر اساس فرموده ی قران ((وجوه یومئذ ناضره الی ربها ناظره  :صورتهایی که روز قیامت شادمانند و به پررودگارخود نظاره گرند- قیامه 23)) و همچنین در آیات( 15 مطففین) ،و احادیث منقول از رسول الله (ص) مانند حدیث ((انکم سترون ربکم: به حقیقت شماها در قیامت پروردگار خود را می بینید ....) ( صحیح بخاری).

اما حقیقت کیفیت رویت و مشاهده ی باری تعالی برای ما نامشخص است. همین را می دانیم که باری تعالی نه درمکانی و یا در جهتی... بلکه با همین قدرت بینایی مشاهده می شود. همچنانکه حضرت محمد در دنیا و در شب معراج باری تعالی را رویت نمود که احادیث معراج این مطلب را ثابت می نمایند و ما اهل سنت به رویت قیامت برای اهل بهشت و رویت شب معراج برای رسول الله (ص) ایمان داریم.

   .....................................................................................................

16-اسم جلاله خداوند و بقیه نامهای حق کدامند؟

اسم جلاله ی حق تعالی (الله) است  و بنا بر نظر برخی از علما کلمه ای جامد است یعنی از کلمه ای دیگر گرفته نشده است و به معنی (خدای حقیقی و بی شریک) وبرخی دیگر از دانشمندان آنرا مرکب از (ال)تعریف و (اله) به معنی خداوند  دانسته و بقیه ی اسامی حق تعالی در قرآن و احادیث نبوی آمده که برخی از آنها در این جا ذکر می شود .

رحمان (  بسیاربخشنده به تمامی مخلوقات ) ، رحیم ( مهربان و بخشنده نسبت به مومنان) ، کریم ( صاحب کرم و بخشندگی) ، تواب(توبه پذیر ) و سلام (سلامتی دهنده) ، مصور( تصویر گر و بوجود آورنده )، خالق (ایجاد کننده) و ...

........................................................................................................

17- فضیلت ذکر و یاد باری تعالی چگونه است ؟

انسان مسلمان باید همواره به یاد حق تعالی بوده و در همه کارها و امورات زندگی مادی و معنوی خویش بر او توکل نماید . خداوند در قران می فرماید )) فاذکرونی أذکرکم)) مرا یاد کنید تا من هم شما را یاد نمایم .و یا می فرماید ((الا بذکر الله تطمئن القلوب= آگاه باشید که دل ها با یاد خدا آرامش می یابند )) بنابراین یاد باری تعالی مایه آرمش قلب و سلامتی جسم و موفقیت در زندگی دو جهان است . یاد و ذکر باری تعالی موارد زیادی از جمله اقامه ی نمازهای واجب و سنت  ، خواندن قرآن ، نام بردن اسامی باری تعالی ، ذکر لا اله الا الله و لا حول و لا قوة الا با الله و دعا کردن به بارگاه حق وصلوات فرستادن بر رسول الله (ص) و ...را شامل می شود .

......................................................................................................

18- آیا انجام ذکر خداوند به صورت فردی و یا جمعی و با صدای بلند ویا مخفیانه جایز است ؟

انجام ذکر و یاد باری تعالی در همه ی حالتهای نام برده جائز و مستحب است مثلا نماز های سنت معمولی (به غیر از تروایح و وتر در رمضان ) باید به صورت فردی انجام شود در حالی که قرآن را می توان هم فردی و هم جمعی تلاوت نمود . ذکر اسامی حق تعالی را نیز می توان هم به صورت فردی و هم جمعی با صدای بلند و یا آهسته انجام داد . البته هنگام ذکر با صدای بلند نباید مزاحم نماز اشخاص نماز گزار شد و در این صورت باید با صدای آهسته قرآن خواند و یا ذکر گفت

19- احترام و ادب در خدمت نام مقدس باری تعالی چگونه باید باشد ؟

انسان مسلمان باید همواره با ادب و تقدیس اسم باری تعالی را ببرد . مثلا بدون وضو بر اسم جلاله الله و یا بقیه ی اسامی خداوند دست نکشد و یا ازدور انداختن  نوشته ای که آیات قرآن و یا اسم باری تعالی و رسول الله بر روی آن باشد خودداری کند . در هر جا کلمات مقدسی چون نام حق تعالی و آیات قرآن و ... را در راه و معابرو ... مشاهده نمود، با احترام برداشته و در جای مطمئنی گذاشته و یا آنرا سوزانده و سوخته ی آنرا در خاک پاکی دفن نماید .

..................................................................................................

20-عبادت باری تعالی یعنی چه ؟

عبادت از ریشه ی کلمه ی (عبد) به معنی پرستیدن است و اصطلاحا یعنی تمامی دستورهای باری تعالی را به جای آوردن و از تمام آنچه که نهی فرموده، دوری کردن. مثلا نماز خواندن ، قرائت قرآن ، روزه گرفتن ، ادای زکات به فقرا و درماندگان ، حج گزاردن ، احترام و ادب به والدین (پدر و مادر) ،کمک به بقیه ی مسلمانان در کارها و مشکلات ، دعا  و درخواست نمودن از باری تعالی ، ذکر حق تعالی ، فرستادن صلوات بر رسول الله (ص) و آل و اصحاب او ، همنشینی با صالحان وعلمای ربانی واولیای الهی و ذکر و یاد فضایل اخلاقی آنان ، خیانت نکردن به مال و ناموس مردم ، دروغ نگفتن ، غیبت نکردن ، تهمت نزدن ، فحش و ناسزا نگفتن ،اذیت و آذار نرساندن به دوستان و مردم ،اسراف نکردن در استفاده از نعمت ها و ریخت و پاش و ضایع ننمودن(تبذیر) آنها ،بخشودن و گذشت نمودن از بدی های دیگران ویاد گرفتن و یاد دادن قرآن وسنت های پیامبر(ص) و دانش ها و علوم دینی و دنیایی و استفاده ی مفید از آنها و ... نمونه هایی از انواع عبادت هستند.

........................................................................................................

    21- توکل نمودن بر خداوند یعنی چه ؟

توکل در لغت یعنی سپردن کاری به دیگری مانند وکیل گرفتن برای انجام کاری . اما توکل برخداوند یعنی سپردن کارهایمان به اراده و مشیت (خواست ) خداوند . البته نه به این معنی که ما هیچ کاری را انجام نداده و منتظر رحم خداوند باشیم بلکه به این معنی که در تمام کارها چه مادی و چه معنوی با انجام درست و جدی کار ، نتیجه و توفیق آنرا از باری تعالی درخواست نمائیم. مثلا هنگام رانندگی با رعایت تمام قوانین مربوطه، توفیق و سلامتی را از حق تعالی خواستار باشیم و یا با محافظت از وسایلمان ، محفوظ ماندن آنرا از خداوند بخواهیم . توکل صحیح این است که در همه ی کارها و زمانها خداوند را در نظر داشته و با یاد و نام وی زندگی کنیم و همه چیز را به خواست  و اراده ی او بدانیم وخود نیز تلاش نماییم چرا که حق تعالی جزء اختیار را به ما داده تا با تلاش خود و توفیق باری تعالی به مقصود برسیم . و استفاده از وسایل و طلب کمک از دیگران منافات و تعارضی با توکل ندارد ،چرا که ما معتقدیم همه کارها در حقیقت به اذن و خواست و ایجاد و خلق خداوند است و اگر از کسی طلب کمک کنیم تنها او را کمک خود قرار داده ایم نه کمکی برای پروردگار.

.........................................................................................................

     22- آیا توسل به پیامبر اکرم (ص) و انبیا و اولیای الهی و درخواست کمک از آنها شرک است و مخالف با توکل ؟

اگر كسي جمله ای مانند ((یا رسول الله )) را گفت و هدفش وسیله قرار دادن رسول به سوی خدا باشد به هيچ وجه مخالف توحيد و توكل نمي باشد ، چون توسل به معنی وسیله قرار دادن است نه اینکه رسول الله(ص) را خدا بدانیم و همانطور که گفته شد طلب کمک از دیگران در زندگی روزمره هزاران بار انجام می شود و توسل و استغاثه (طلب کمک) از پیامبر اکرم (ص) وانبیا و اولیا به معنی وسیله قرار دادن آنها به سوی پروردگار و به خاطر قرب و مقام آنها نزد باری تعالی است نه اینکه آنها خود به طور مستقل توانایی ایجاد و خلق چیزی را داشته باشند .و تمام آنچه برخی از مسلمانان در هنگام مشکلات و گرفتاریهایشان کلماتی چون ((یا رسول الله)) را به کار می برند به واسطه ی محبت آنها به رسول الله(ص) است و اینکه حضرت ایشان و سایر انبیا و اولیا دارای منزلتی بزرگ نزد خداوند هستند نه اینکه آنها را خدا و خالق و موثرواقعی بدانند . همچنین اینکه گفته می شود ((مورد خطاب قرار دادن رسول الله(ص) و اولیا دعا است و دعا کردن فقط برای خداست وچون دعا عبادت است پس گفتن یا رسول الله شرک است ))ناشی از فهم غلط است چرا که هرخطاب و ندایی برای غیر خدا ،دعا نیست . مثلا شخص مریضی از دکترش درخواست کمک می کند آیا درخواست وی، مورد خطاب قرار دان نیست ؟ و آیا این کار ، دعا است،قطعا خیر !! آیا شخصی که در داخل آب از دیگران طلب کمک کرده و فریاد و استغاثه بر میدارد ، فقط به خاطر اینکه غیر خدا را مورد خطاب قرار داده ،مشرک است ؟ این افراد زمانی کارشان مغایر با توحید است که غیر خدا را فاعل و خالق حقیقی کار بدانند در حالی که مسلمین اهل سنت و جماعت معتقدند اگر کسی ، رسول الله(ص) و ... را مورد خطاب قرار داده و از آنها طلب دعای خیر می نمایند ،صرفا این بزرگواران را وسیله ای به سوی خدا می دانند وبس . همچنین باید دانست که توسل به رسول الله (ص)  چه در زمان حیات وی و چه در زمان وفات ایشان برای دعای خیر در طلب باران و شفاعت بخشش گناهان و طلب از خداوند برای شفای بیماران و ... بارها توسط اصحاب رسول الله(ص) و تابعین انجام شده است .مثلا شعار مسلمانان پس از وفات آن حضرت  در برخی از جهادها مانند جهاد با مسیلمه ی کذاب(پیامبر دروغین ) فریاد ((وا محمد)) بوده و صحابه بارها برای شفای بیماریهایشان به حضرت متوسل شده و از او درخواست دعای خیر نموده اند . صحابه بارها به آثار حضرت(ص)مانند لباسها و موی محاسن(ریش) مبارک وی و ...  متوسل شده  و برای شفای بیماریها و گرفتاریهایشان آنها را به عنوان تبرک نزد خود نگه داشته و مورد استفاده قرار داده اند .پس آیا می توان گفت صحابه مشرک اند . از طرفی اگر گفته شود که آن بزرگواران مرده اند و مرده چیزی نمی شنود چنین چیزی هم غلط است چون بر اساس احادیث رسول الله(ص) ، مردگان حتی مردگان کافر و مشرک هم از زنده ها بهتر می شنوند .در ضمن انسانهای بزرگ مانند شهدا نمی میرند بلکه مطابق آیات قران زنده هستند یعنی اینکه همچون زنده ها صاحب توانایی شنیدن هستند. و رسول الله خود می فرماید :هر کس در شب و روز جمعه بر من صلوات بفرستد خودم آن را شنیده و در سایر اوقات ملائکه آنرا به من می رسانند .پس اهل سنت و جماعت بر خلاف نظر اهل بدعت مانند گروه های وهابی و سلفیون که از مسیر صحیح اهل سنت دور افتاده اند، معتقند هیچ مسلمانی به خاطر گفتن(( یا رسول الله)) و ... مشرک نمی شود .

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 8:46  توسط امجد امام | 

صیقلی بر زنگار دلها ، از کلام بزرگان

1-   دوصفت بهترین صفاتند : ایمان به خدا  و نافع بودن برای مسلمانان و دوصفت بدترین صفاتند :شرک به خدا و مضر بودن برای مسلمانان .        (حضرت رسول الله(ص))

2-   اساس تمام خطاها و گناهان آدمی حب دنیا و منبع تمامی فتنه ها  خودداری از پرداخت زکات است . (حضرت رسول الله(ص))

3-  چهار جوهر در وجود آدمی است که به واسطه ی چهار چیز دیگر از بین می روند : عقل به واسطه ی خشم ، دین به واسطه ی حسد ، حیا به واسطه ی طمع ، عمل صالح به واسطه ی غیبت . (حضرت رسول الله(ص))

4-  زمانی بر امتم خواهد آمد که پنج چیز را دوست داشته و پنج چیز دیگر را فراموش می کنند :دنیا را دوست و آخرت را فراموش می کنند ، زندگی را دوست و مرگ را فراموش می کنند ، خانه هایشان را دوست داشته و قبر را فراموش می کنند ، زن و فرزندانشان را دوست داشته و خدا را فراموش می کنند . (حضرت رسول الله(ص))

5-  هر گاه زبان فاسد شد دلها بر آن می گریند و هر گاه قلبها نیز فاسد شد فرشتگان بر آن می گریند . (حضرت ابوبکر (رض))

6-  معاشرت نیکو با مردم نصف عقل است ، درست پرسیدن سوال نصف علم است و درست اندیشیدن نصف زندگی است . (حضرت عمر (رض))

7-  چهار چیز ظاهرشان سنت و باطن شان واجب : همنشینی صالحان سنت و اقتدا به آنها واجب ، تلاوت قرآن سنت و عمل به آن واجب ، زیارت قبور سنت و آماده شدن برای آن واجب ، عیادت مریض سنت و گرفتن وصیت آنان واجب. (حضرت عثمان (رض))

8-  تلاش کن نزد خدا بهترین مردم باشی ونزد نفس خودت بدترین مردم و نزد مردم یکی از آنان . (حضرت علی(رض))

9-  از بعضی از علما : کسی که معصیتی را انجام داده و می خندد بداند که روز قیامت در حالت گریه جزایش را خواهد دید .

10-از سفیان ثوری : هر معصیتی که ناشی از شهوت است امید بخشش آن می رود اما هر معصیتی که از سر کبر و غرور باشد امیدی به بخشش آن نیست .

11-دو کار بسیار ناپسندند : کفران و ناسپاسی خداوند و همنشینی و همراهی با نابخردان .

12-از سخنان علما: سه چیز برطرف کننده ی غم و اندوه اند : ذکر خداوند تبارک و تعالی ، ملاقات صالحان و اولیای الهی ، استماع سخنان علمای ربانی .

13-                        از ابراهیم نخعی : اسباب هلاکت سه چیزند :پر گویی ، پر خوری ، پر خوابی.

14-                        از برخی از علما : حفاظ مسلمان سه چیز است : مسجد ،ذکر خداوند ، قراءت قرآن

                           ( منبع از 1 تا 14 کتاب الاستعداد الی یوم المعاد ، امام ابن حجر قسطلانی )

   از حضرت مولانا خالد نقشبندی :

15-            شیخ مشو ، ملا مشو ، این مشو ، آن مشو ، مسلمان شو ، مسلمانی کاری بس بزرگ است . ( یاد مردان  ، ج1 / 198)

16-            امانت و وصیت کلی این است : از تذکر مرگ و آخرت و منعم حقیقی غافل نشوید و تا می توانید از اتباع سنت سید المرسلین در ترقی باشید ...( یاد مردان 1/209)

17-            هر که را بر فسق و معصیت بینی خود را از او بهتر ندانید ، ای بسا خرابیان اوباش که با کرامت از دنیا رفته اند و ای بسا ارباب علم و عرفان و حسب و نسب که مرشد وقت بوده و بی ایمان مرده اند، هر گاه مدار کار بر خاتمه باشد ، مجال عجب(خود برتر بینی) را بر خود گذاشتن از غایت ادباری(نادانی) است .( یاد مردان 1/ 214)

18-            علم  بی باطن وبال است و باطن بی شرع ضلال ،‌نعوذ بالله من الضلال و الوبال ...( یاد مردان 1/ 243)

        از کلام حضرت شیخ سراج الدین اول:

      19-معلوم باد که بنای هر طریق بر اتباع ( پیروی)سنت سنیه ی ( محمدیه) و اجتناب از بدعتها ی غیر مرضیه است ... حضرت امام ربانی مجدد الف ثانی می فرماید :که طریقت و حقیقت ، خادمان شریعت اند ...

20- اصل مطلب از طریقت ، متخلق گردانیدن ظاهر و باطن به اخلاق ظاهری و باطنی شریعت است ، و بس طالب هوی و هوس نباید بود و سعی کرد که دل  همیشه منور به نور حضور باشد ...

21-طالب حق باید همه آن در صدد آن باشد که خود را از هیچ فردی از افراد عالم بهتر نداند بلکه خود را از خمر خوارگان فجار برتری ندهد ، نه به این معنی که ( العیاذ بالله=پناه بر خدا) خمر خوردن بد نیست ، بلکه بدین معنی که خاتمه ی کار آدمی مجهول است ، ای بسا رندان شرابخوار که در آخر کار دست انابت (توبه) به ندامت و استغفار زده و ای بسا زاهدان که ...

22-بنای این طریقه ی مبارکه ی نقشبندیه را بر پیروی سنن سنیه ی مصطفویه نهاده اند و مبتدعات و مخترعات را به هیچ وجهی بار نداده اند .... لهذا فقیر توصیه میکند که زنهار صد زنهار از جاده ی شریعت سر مویی انحراف روا ندارند و اتباع سنت (محمدی ) را عین سعادت دانند و خلاف آن را محض شقاوت شمرند ،                                               

                                     محال است سعدی که راه               صفا توان رفت جز اندر پی مصطفی

     از حضرت شیخ عمر ضیاءالدین :

23-            تا دیده ی ارادت به سوی غیر است قول و فعل، موجب برکات تامه و خیر نخواهد شد ...( یاد مردان 2/ 226)

24-            الهی ما را از خودی بستان و از دام علایق برهان و به فضل و کرم خود برسان که تا خود بار دوش خودیم هوش نداریم  ...( یاد مردان 2/ 233)

    ازحضرت شیخ نجم الدین:

25-            زبان به دروغ و بهتان و دشنام و خلاف گفتن مستوجب آتش دوزخ مگردان و حفظ چشم و گوش از منهیات فراموش مکن و بغض و حسد را درباره ی عباد الله به دل خود راه مده که زیان کلی دارد.... ای فرزند در کسب کمال کوش که آدمی بی علم و فضل از حیوانات جدا نیست . ...( یاد مردان 2/ 306)

   ازحضرت شیخ علاءالدین:

26-            ...اما امروز، درون ما از عیوب انباشته ،ایمانمان به واسطه ی غفلت و فراموشی یاد خدا تاریک و محجوب گشته ، قلوبمان مغلوب طغیان نفس و بدیها گشته ،و مشغولیمان به گناه و معصیت حتی جسم ما را هم فاسد نموده است و آنچنان در صحرای گمراهی هلاک شده ایم که از انوار رحمت الهی محرومیم چنانکه در بین حرام وحلال تمیز نمی دهیم .( برگرفته از کتاب طب القلوب حضرت علاء الدین)

 از حضرت شیخ  عثمان سراج الدین ثانی:

27-            اساس طریقت نقشبندیه، همان مشرب و روش صحابه ی کرام رسول الله (ص) است که  اصل آن صدق و فرع آن اخلاص است ... (سراج القلوب صفحه ی 282).

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 17:29  توسط امجد امام | 

خلفای راشدین (بخش یکم حضرت ابوبکر صدیق)

نوشته ی مرحوم ماموستا ملا عبد الرحمن احمدی

 

بسم الله الحكيم العليم

 والحمد لله العلي القدير و الصلوة و السلام علي سيدنا محمد رحمة الله المبعوث للعالمين  و علي آله البررة الكرام و صحبه و اتباعه العظام سيما خلفائه الراشدين المهديين .

و اما بعد ،

السلام عليكم و علي الحجاج والمعتمرين الزائرين حضرة مولينا و مولي العالمين سيدنا و شفيعنا عند رب العالمين اعني سيدنا و وسيله هدايتنا و نجاتنا حضرة محمد المصطفي الامين صلي الله عليه و علي آله و اصحابه اجمعين .

                                                                     

مقدمه

قبل از هر چيز بايد دانست كه خداوند جهان ،آن واحد احد ،صمد بي نياز ، ازلي و ابدي ، آفريدگار اين جهان وآن جهان است و غرض و مصلحت در آفرينش همانا عبادت و پرستش خداوند عالميان است . تا بدين وسيله مقصود اصلي كه همان معرفت ذات كردگار و عشق به حضرتش است براي عاشقان  الله و عارفان به خدا ميسر گردد . پروردگار عالميان به شهادت قرآن در خلق و آفريدگاري و تدبير و حكومت جهان و جهانيان ، در زمين و آسمان وچه در دنيا و چه در عقبي ، رحيم و رحمانست ( الا له الخلق و الامر) اما عادت و سنت حاكمان و بزرگان امر ، دستور به كار است نه انجام عمل . پس تدبير امور را به ملت و مردم خويش  به نيابت تفويض كرده و جانشينانش كه از دانشمندان وراشدين وعادلانند ، نه خالقند ونه مدبر ، بلكه فرمانِ فرمانرواي خويش را اطاعت و اجرا مي كنند پس نائبان بر مردم و مخلوق حاكمند و در برابر خداوند حاكم و مامور و اين است حقيقت خلافت و جانشيني خداوندبر روي زمين . و اين امري ظاهر است و بديهي همچنانكه حضرت جبرئيل  امين را  مامور وحي تعيين فرموده و تدبير وحي را به او محول فرموده است .و نيز حضرت ميكائيل را به مامور ا رزاق  وتدبير آ نرا به ايشان تفويض نموده و هكذا حضرت عزرائيل را  به مامور قبض ارواح معين و تدبير اين كار را به او واگذار كرده و باز حضرت اسرافيل را به مامور تخريب دنيا و بوجود آورندة آخرت معين و مكلف نموده اند . و اين امراء و مدبران هيچكدام خدا و حاكم نبوده و مامور و محكوم به امر پروردگارند و مصون و امين در قبال آن ، علي نبينا و عليه السلام .

اين كاروان و اين ارگان در آرمان و كيان خويش از تكليف آزاد بوده و پيش و پس از تكليف بر جن و انس از ناحية خلاق و آمر مطلق خليفه و جانشين هستند و امر ايشان مطاع و سرپيچي در آن و در كار ايشان براي عالميان معدوم و محال است .اما براي تكاليف بندگي جن وانس نبايد فرشتگان نامرئي كه دركسوت و عادت و طبيعت با جن وانس اختلاف دارند كار خلافت و جانشيني خدا را در ميان مردم داشته باشند ، بلكه اين امر بايستي توسط افراد و يا گروهي از خود انسان به انجام برسد . قرآن شاهد وگواه بر آنست و حكمت ومصلحت نيز چنين ا قتضا مي كند (( و لو جعلناه ملكا لجعلناه رجلا و للبسنا عليه ما يلبسون انعام /9))  پس هر كس از جانب خدا مامور و خليفه گرديد ،هر دستوري از جانب او بايستي مطاع و امرش نافذ و دستورش اجرا گردد .و در ميان ملت و حكومت كسي قادر به سرپيچي وا عتراض نيست . زيرا مصلحت وحكمت در اين است و بس .

بعد از فرشتگان و حضرات انبيا وفرستادگان خداوند ،چون در ميان مردم تعدد و تفاوت سليقه و طبيعت وجود دارد و اكثرا در انديشه و پندار يكسوئي و همساني ندارند، بايستي بصورت مشورت در ميان دانشمندان و اهل رشد و تجربه و كساني كه داراي كردار خوب و پسنديده و مسبوق به سابقة نيك هستند يكي را انتخاب كنند . كه فرقه و مليت و رنگ و نژاد و خانوداه در اين انتخاب دخالتي ندارد. زيرا انتخاب شدة خود نيست و مايه و پاية همان ملت و حكومتي است كه او را برگزيده اند ،بنابراين از انتصاب و تحكم و ولايت عهدي بري و محفوظ است.

بله خداوند در برگزيدن خليفة خود (در ميان عالم به نام فرشته و در ميان مردم به نام پيامبر ) از كسي اجازه و مشورت نمي خواهد ولي در كار خلافت و جانشيني پيامبران اين كار نياز به حكومت و تصويب و صلاحديد عامة مردم مي باشد . زيرا ديگر خليفة ذات پروردگار نيستند تا از مشورت و صلاح و صواب مردم بي نياز باشند . عليهذا كار مردم به مردم واگذار مي شود و اگر به مانند اصحاب و ياران صديق و خلفاي راشدين حضرت (ص) از حضرت ابوبكر تا حضرت حسن بن علي و حضرت عمر بن عبدالعزيز (رضي الله عنهم) حيف وميل وتحكم در ميان نباشد ، انتخاب جانشين همچنانكه مطابق رأي نظر شوراي مسلمانان است ، مورد تأييد و رضايت پروردگار خواهد بود .   

واين حقيقت بعث و برگزيدگي چه در ميان فرشتگان و چه انبياء واقطاب وحضرات اوليا و ائمة هدي براي نجات مسلمين است. و در انجام كار نيز چون حضرت مهدي موعود بر گزيدة خدا است نيازي به رأي و مشورت و انتخاب مردم ندارد .

بعد از اين مقدمه با استعانت از ذات اقدس پروردگار و استمداد از روح پرفتوح حضرت ختمي مرتبت محمدالمصطفي و نيز ارواح پاك اصحاب و ياران واوليا الله و با كسب اجازه از حضور حاضران به بحث اصلي خود پيرامون خلفاي راشدين مي پردازيم.

غرض و مقصود صحابة كرام وآل و بيت حضرت (ص) در بزرگداشت حضرت (ص) و اتباع شريعت آن حضرت(ص) تنها و تنها رضاي خدا بوده است و بس . ودر مسئلة انتخاب جانشين نيز فقط حفظ راه  و رسم  حضرت (ص) و دستاوردهاي حقيقي و حقوقي برگرفته از اسلام  بوده است و بس . در اين انتخاب توجه به خصوصيات خانودگي و قومي نبوده ، بلكه تمامي توجه به خصوصيات اخلاقي ،فضيلت ومنقبت ذاتي منعطف بوده است هيچگونه اعمال نظر شخصي ، چشمداشت مقام مادي ،معنوي ،سياسي ،مصالحه و معامله سوء بر اصل مقصود ،در انتخاب دخيل نبوده است ،بلكه تمام تلاش اين بوده كه رهبر و پيشواي مسلمانان فردي قادر ،مدبر ،نستوه فقيه ،بي نظير ،بي غرض ،رحيم ،دانا و با تجارب و سوابق حسنة مورد رضاي خداوند و مردم باشد . كسي كه در حال حيات حضرت نيز به تمامي اوصاف مذكور آراسته باشد . وبه همين علت بوده كه تا امر مهم تعيين خليفه را با مشورت وشوراي عالي خود به انجام  نرساندند ، وجود مبارك حضرت (ص) را انتقال ندادند . و به خواست خداوند امر جانشيني را به نحو احسن ومطلوب كه در  مكتوبات كفار ومسلمين مسطور است به انجام رساندند .

پس با هم بياييم منصفانه و با چشم حق بين و گوش شنوا اين ذات بزرگوار واين نامدار قرآن و رفيق وشفيق مهربان در هجرت وآن مار گزيدة غار براي حفظ سلامت حضرت فخر كائنات (ص) و امام مسلمين در جماعت در حيات حضرت (ص) و اين قاطع نخوت و تفرقه و حسادت در رحلت حضرت (ص) ، حضرت ابوبكر صديق (رض) در كمال صداقت و بي نظيري مورد توجه قرار داده و بخوبي بشناسيم .  ((هركسي شايستة رهبري نيست : ولتكن منكم امةيدعون الي الخير و يأمرون بالمعروف . آية 104 سورة آل عمران ))

 

 

اول الخلفاء

حضرت ابوبكر صديق رضي الله عنه و ارضاه اولين شخصيت در ميان مردان است كه به دعوت حضرت (ص)لبيك گفت . اولين  متمول و مالكي است كه در جهاد مالي هرچه داشت  به حضرت (ص) و اسلام  تقديم نمود. تنها كسي است كه حضرت را در هجرت ياري داده و رفيق و شبان  ودختر و اغنامش را در ياري و رساندن كمك و تامين تغذيه قرار  داد. كسي است كه حضرت را ياري داد و به خاطر حفظ جسم  وجان  ايشان پاي خويش را طعمه نيش مار كرد . كسي است كه در غزوة بدر تعهد نمود كه حضرت را پاسبان و مدافع  باشد. اولين كسي است كه معذبين و شكنجه شدگان  مسلمين رااز زن ومرد تا هفت و بيشتر از تعذيب مشركين مكه نجات  داد و با پول و ثروتش آنها را خريداري و آزاد نمود . او است  كه بعد رحلت  (ص) لگام ركاب حضرت اسامه بن زيد راگرفته و مي فرمود : چناچه احدي حاضر به رفتن در لشكر اسامه كه حضرت  ( ص)  او را مامور و لشكرش را مجهز براي  غزوه نموده بود ، نباشد ،خود تنهايي اورا ياري خواهم نمود . حضرت ابوبكر صديق است كه آتش دو دستگي را در تعيين  خليفه و جانشين حضرت  (ص) خاموش كرد . و يكتنه و با حميت اسلامي خويش لشكري را به فرماندهي خالد بن وليد جهت سركوب و يا پشيمان كردن مرتدان گسيل داشته  و فتنة بزرگي را از پيش پاي مسلمين برداشته و مسيلمه كذاب را هلاك نمود . قرآن كريم شاهد و گواه اين امر است :

                                             

                    قرآن كريم وحضرت ابوبكر(رض)

1-     (( إذ هما في الغار .))

2-     ((فاما من اعطي و صدق با الحسني ))آن گوش شنواي حضرت (ص)

3-     اول نفر است در اسلام كه به مغفرت خداوند راضي شده و از سوگندش صرفنظر نمود ((و لا يأتل اولو الفضل منكم و السعة أن يؤتوا اولي القربي و المساكين و المهاجرين في سبيل الله و اليعفوا وليصحفوا الا تحبون ان يغفر الله لكم و الله غفور رحيم )) نور /22

4-      (( ثلني اثنين اذ هما في الغار اذ يقول لصاحبه لا تحزن  ان الله معنا )) توبه /40

5-     ((و الذي  جاء بالصدق و صدق به اولئك هم المتقون ))زمر /33

6-     (( و لمن خاف مقام ربه جنتان )) رحمن /46

7-     ((. فان الله هو مولاه و جبريل و صالح المومنين )) تحريم / 4

8-     (( . و شاورهم  في الامر )) آل عمران 159

9-     (( و سيجنبها الاتقي الذي يوتي ماله يتزكي )) ليل /17 ،18

10-            (( ان اكرمكم عند الله اتقيكم )) حجرات / 13

 

                                  *****************************

                                

                             حضرت محمد  (ص) و  حضرت ابوبكر

قال رسول الاعظم صلي الله عليه و سلم :

1-     (( يا ايها الناس احفظوني في ابوبكر ،فانه لم يسئني منذ صحبنيي))

2-     (( لو كنت متخذا خليلا لاتخذت ابا بكر خليلا ))

3-     ودر امامت جماعت در حال حيات حصرت (ص) مي فرمايد ((مروا ابابكر فليصل بالناس ))

4-     (( ما طلعت الشمس علي احد افضل بعد النبين من ابي بكر ))

                                

                                *******************************

 

                       ((حضرت ابوبكر و حضرت علي ابن ابي طا لب رضي الله عنهم ))

         

1-(( لقد كان اميرالمؤمنين علي ابن ابي طالب (رض) يقول : لا يجتمع قلب مؤمن بغض ابي بكر و عمر و حبي ))

2- (( لقد سمع علي (رض) قول الرسول (ص) و يذكر و يعلمه للناس : سيدا كهول اهل الجنة من الاولين ولاخرين الا النبين والمرسلين ، يعني ابوبكر و عمر ))

3- (( وقال علي اني سمعت من رسول الله (ص) : رحم الله ابابكر ، زوجني ابنة ، و جعلني الي دار الهجرة ، و اعتق   بلالا من ماله و ما نفعني في الاسلام مال ما نفعني مال ابي بكر )) و (( و رحم الله عمر، يقول الحق و ان كان مرا ، لقد تركه الحق و ماله من صديق )) و(( رحم الله عثمان تستحيي منه الملائكة و جهز جيش العسرة و زافي مسجدنا حتي و سعنا )) و((رحم الله عليآ اللهم ادرالحق معه حيث        )      

 

4-حضرت ابوبكر در تابستان از سفر تجارت شام به مكه مي آمدند . جمعي از دوستان قريشي به خانه اش آمده و گفتند : ابوبكر رفيقت مردم را به خداي يگانه دعوت مي كند و گمان مي كند پيامبر است و از آسمان وحي بر او نازل مي شود . حضرت ابوبكر گفت : اگر اين حرف محمد (ص) باشد بيگمان درست است پس به محضر ايشان رفت و گفت : اين چيست كه من مي شنوم حضرت (ص) فرمود : چه به تو رسيده است ابوبكر (رض) گفت : شنيده ام مردم را به خداي يگانه دعوت مي كني و خودت را پيامبر خدا مي داني . حضرت فرمود: بلي اي ابابكر ، در اين هنگام حضرت ابوبكر گفت : بخدا سوگند من هرگز از تو سخن دروغ نديده و نشنيده ام تو شايسته رسالت پروردگار عالم هستي زيرا شخصي امانتداري، با ارحام و صلت داري و هر چه مي كنيد احسن و اصح واجمل كارهاست . دستت را دراز كن تا با تو بيعت كنم (( انا اشهد ان لا اله الا الله و انك رسول الله ))

مردم كلمه الصديق را در مورد حضرت ابوبكر بكار مي بردند ، حضرت علي (ع) مي فرمود : بلي ابوبكر به صديق معروف ومشهور است چون او پيش از همه حضرت را تصديق كرد و در حال حيات حضرت (ص) تا زمان وفات خويش ملازم اين صدق و صداقت بود و هيچگاه در آن به شك و خودبيني و قطع صدق مبتلا نگشته است .

5-     حضرت علي هنگاميكه ياران ودوستانش اورا به  لفظ صديق خطاب مي كردند، مي فرمود : خير قرآن  مي فرمايد  : ((والذي جاء بالصدق و صدق به زمر/34)) مراد از (جاء بالصدق )يعني بالحق حضرت محمد 0ص) است و (صدق) به ابوبكر (رض).

6-     حضرت علي مي فرمايد (( ذلك امرء سماه الله الصديق علي لسان محمد(ص) و هو خليفه رسول الله ، رضيه لديننا فرضيناه لدنيانا ، استخلفه علي تالصلاة و هي افضل ديننا فارتضيناه لدنيانا )).

7-     حضرت علي(رض) سوگند مي خورد به خدا (( ان الله انزل اسم ابي بكر من السماء: الصديق ))

8-     هنگامي كه حضرت ابوبكر (رض) فوت كردند ، حضرت علي (رض) بمحض شنيدن خبر وفات خليفه رسول الله براه افتاده و فرمود : (( انا لله و انا اليه راجعون )) هنگامي كه به بيت آن حضرت وارد مي شوند با بيان شيرين و بليغ و فصيح در ميان گريه ها و مويه هايش مي فرمايد: (( رحمك  الله يا ابابكر ، كنت والله اول القوم اسلاما ، و اخهلصهم ايمانا و اشدهم يقينا و اعظمهم غناء و احفظهم علي رسول الله (ص) و احدب هم علي اللاسلام و احماهم علي اهله و انسبهم برسول الله (ص) خلقا و فضلا و هديا و سمتا ، فجزاك الله عن الاسلام و عن رسول الله( ص) و عن المسلمين خيرا ، صدقت رسول الله ( ص) حين كذبه الناس و واسيته حين بخلوا ،و قمت معه حين قعدوا ، و اسماك الله صديقا ((و الذي جاء بالصدق و صدق به اولئك هم المتقون )). يريد محمدا و يريدك و كنت والله للاسلام حصنا و علي الكافرين عذابا ،لم تفلل حجتك و لم تضعف بصيرتك و لم تجبن نفسك ،كنت كالجبل الذي لا تحركه العواصف ،و لا تزيله القواصف ،كنت كما قال  رسول الله (ص) ضعيفا في بدنك و قويا في امرالله متواضعا في نفسك ، عظيما عند الله ،جليلا في الارض ،كبيرا عند المؤمنين و لم يكن لاحد عندك مطمع و لا لاحد عندك هوادة فالقوي عندك ،ضعيف حتي تاخذ الحق منه و الضعيف عندك قوي حتي تاخذ الحق له ، فلا حرمنا الله اجرك و لا اضلنا بعدك .))

 

        حضرت ابوبكر(رض)وحضرت امام محمد باقر(رض)

از امام محمد باقر (رض) پرسيدند ،آيا درست است كه شمشيرهايمان را مزين و محلي كنيم ؟در جواب فرمودند : بد نيست چون ابوبكر صديق اين  كار را  كرده است ،لا باس به قد حلي ابوبكر ابوبكر الصديق (رض) سيفه . قيل له :‌اتقول الصديق ، فواثب قائلا ، نعم ، الصديق . فمن لم يقول الصديق فلا صدق الله قوله في الدنيا و الاخرة. 

             حضرت ابوبكر و حضرت امام جعفر صادق

حضرت امام جعفر صادق (رض) مي فرمايد (( ما ارجوا شفاعه علي شيئا الا و انا ارجوا من شفاعه ابي بكر مثله ، فقد ولدني مرتين ))      جد حضرت صادق از پدر حضرت علي كرم الله وجه و جد مادرش حضرت صديق (رض) است . مادر مادرش ام فروة بنت القاسم ابن محمد ابن ابي بكر و مادر مادرِ ام فروة اسماء بنت عبد الرحمن بن ابي بكر است و اين است معني فرمايش حضرت صادق دربارة ابي بكر كه مي فرمايد : ابوبكر دو بار مرا متولد گردانيده است و دو بار فرزند او هستم .

هرچند تمام كتب سير و احاديث نبوي شريف واقوال مآثره از ائمه دهها بار و بيشترين قائل به اين مطالبند ، براي نمونه ابن الجوزي در صفوة الصفوة ، روح الصلاة ، اول الخلفاء للشرقاوي عبدالرحمن را به گواه آورديم .

        

         عطار نيشابوري و ذكر مناقب حضرت ابوبكر   ( رض)                                                                  سر مردان دين صديق اكبر         امام صادق اصحاب محشر مهين رحمت مهدات او بود                          كه در دين سابق الخيرات اوبود   

                 شب خلوت قرين و يا رغار است                  نثارش روز اول چل هزار است 

                 كسي كو سنتي نيكو نهاده است                    هميشه  اجر آنش دست دادست  

                 بدين بوبكر چون كردست آغاز                    بدو گردد همه اجر جهان باز

                 از آن ايمان او در اصل خلقت                      همي    بر ايمانها ز سبقت

                 مگر او درد دندان داشت ده سال                   پيغمبر را نكرد آگه ز آن حال

                 چو حق گفت آن پيغمبر را به تحقيق              پيغمبر گفتش اي در كار صديق

                 چرا با من نكردي اين حكايت                        ز حق گفتا نكو نبود شكايت

                 چو جانش بود مشغول درايت                         از او هجده حديث آمد روايت

                 سزد عالم اگر هجده هزار است                     كه آن هجده حديثش يادگر است

                 چو هنگام وفاتش آمد فرازش                        به پيش مصطفي بردند بازش

                 ز صدق كليد عالم راز                                    درش بگشاد و قفل از پره شد باز

                   ز قفلش نا نهاده كس ب او دست                 به استقبال او پره برون جست  

                           حضرت ابوبكر (رض) از زبان علامه مولودي كرد متخلص به معدومي 

                   ا فضلهم من من رياض الازل                 خيشومه شم شذا لا ياتل

                   و من سما الرسالة التمعت                      و طلعت عليه ((ما طلعت ))

                   وجب شكره علي الانام                         وسبه مسبه الاسلام

                   و اسمه مع اسم خير الكرما                    مرتد نا كتب في كل السماء

                  هاجر عن نفسه لا يبالي                         الي فناء غار الا متثال

                   بد الفنابذ الفنا بذي الفنا                          في ربه نبينا ثم دني

                  ليس سوي مرتبة التصديق                      بعد نبوة علي التحقيق

                  مع ا نه الاتقي و التقي الاكرم                   والكرم الافضل والمعظم

                  و ذاك عبدالله والعتيق                           ابن ابي قحافه الصديق

                   فاين وصفي من حلاوة لكن                    في ذكر من صلح فيض مستكن

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 17:5  توسط امجد امام | 

بسم الله الرحمن الرحيم

 

الحمد لله رب العالمين و الصلاة و السلام علي محمد و آله وصحبه  اجمعين

و اما بعد :

چندي پيش رساله اي با نام (تصوف در ترازوي قران وسنت ) نوشته شخصي به نام محمد جميل زينو نشر يافت كه مطالب آن مشحون از موارد كذب و نادرست و مخالف عقائد اهل سنت وجماعت بود لذا آنچه در زير مورد بحث وبررسي قرارگرفته پيرامون نفي يا اثبات عقيده اي خاص و جدل ومناقشه نبوده و صرفا بيان حقائق و مشخص نمودن عقائد اهل سنت و جماعت (چه اهل تصوف و چه غير اهل تصوف ) است كه مؤلف (محمد جميل زينو) خود و كتابش را به آنان نسبت مي‌دهد اما آنچه نگاشته با باورهاي راستين اهل سنت واقعي، همخواني ندارد، كه به برخي از موارد آن اشاره مي‌گردد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


1ـ مولف در صفحة 3 و در ذيل عنوان منشا پيدايش مسلك تصوف، جملة (تركنا بغداد و قد احدث الزنادقة فيها شيئا يسمونه السماع: زمانيكه من بغداد را ترك نمودم زنديقها در آن شهر چيزي را اختراع كرده و آنرا  سماع نامگذاري كرده بودند) را به امام شافعي نسبت مي دهد، بطور كلي بايد گفت، هر فرد آگاه و محققي مي‌داند كه در يك مقاله و تحقيق علمي ، نقل قولها بايد با ذكر منبع و جملات، هم بدون كم و كاست و تحريف لغوي و معنايي ارائه گردد وگرنه، ذكر گفته‌هاي اشخاص بدون نام مأخذ، نه تنها هيچ ارزش علمي ندارد، بلكه هيچگونه نتيجه‌اي نيز، نمي‌توان از آن گرفت فلذا همانطور كه خوانندة كتاب مورد بحث مي‌بيند، مولف اشاره‌اي به منبع جملة منسوب به امام شافعي نكرده و درضمن بصورتيكه بيان مي‌شود به تحريف لغات و معني آن نيز پرداخته است . ابن تيميه در كتاب التحفه العراقيه  في الاعمال القلبيه صفحة 78 جمله منسوب به امام شافعي را به صورت زير ذكر مي‌كند: (خلفت بغداد و قد احدث الزنادقه فيها شيئا يسمونه التغيير يصدون به الناس عن القرآن -يعني : بغداد را پشت سر گذاشتم و زنادقه درآن شهر چيزي را  به نام ( تغيير ) احداث كرده و به وسيلة آن مردم را از قرآن باز ميداشتند)). چنانچه ديده مي‌شود  مولف، كلمه (التغيير )را  به  سماع تبديل نموده و در ضمن فرض نموده كه  هر نوع سماعي با سماع صوفيان يكي است  حال اگر به  لغت‌نامه‌ها مراجعه كرده و معني (التغيير ) را بيابيم، معني آن ، آواز خواندن با زاري و مويه است (رجوع كنيد به فرهنگ لاروس ، دكتر خليل الجر،ج1 ص65)، و آواز با زاري و مويه نه در هنگام شادي و وجد ، بلكه در حال  اندوه و ناراحتي همچون  عزا ، انجام مي گردد كه با  سماع تفاوت آشكار دارد.  و كسي  نمي داند مؤلف بر چه اساسي( التغيير) را  به سماع تحريف نموده و  باز هم بدون هيچ دليل و مدركي ادعا مي‌كند كه منظور امام شافعي از زنادقه همان صوفيان است . حال خوانندة محترم خود قضاوت مي‌نمايد كه با وجود تحريف آشكار مولف در كلام منسوب به امام شافعي و با جابه جايي واژه‌اي به جاي واژة ديگر كه هركدام معني خاصي دارند آيا مي‌توان چنين نتيجه‌گيري نمود ؟ در ضمن واژة زنادقه هم، واژه اي كلي بوده و در قديم بر هر كس كه اعمالش از دايرة شرع بيرون مي‌رفت، اطلاق مي‌گرديد  و سماع صوفيان هم مراسمي بوده كه در آن ذكر خداوند و مديحه‌خواني پيامبر(ص) و ديگر اشعار مذهبي  همراه  با ضرب دف يا بدون آن و بصورت دسته جمعي انجام  مي‌شد و قطعاً با رقص و پايكوبي كه پاره‌اي از مردم  بي بند و بار و بعضاً متمول و درباري در مراسم‌هايي چون ازدواج وانجام داده‌اند، متفاوت بوده است . اما اينكه مؤلف (تغيير ) را  به (سماع ) تحريف و (سماع صوفيان) را  كه توضيح داده شد، همان رقص و پايكوبيِ زنادقه و خوشگذرانها و لوطيان مي‌داند، امري  خلاف واقع و نادرست  است. در همين بخش مؤلف باز هم بدون نام بردن از منبع ، جملة ديگري را به امام شافعي نسبت مي‌دهد (لو ان رجلا تصوف في اول النهار لا ياتي الظهر حتي يكون احمقاً- يعني: اگر كسي در اول روز صوفي شود هنوز ظهر نشده احمق گشته است). اگر كسي با ادبيات عرب اندك آشنايي داشته باشد  ميداند كه فعل ( تَصَوَّفَ )كه درمتن به كار رفته از باب (تَفَعُّل) بوده و داراي 3  معني زير است:1آن مرد صوفي شد   2- آن مرد لباس پشمين پوشيد   3- آن مرد تظاهر به صوفي بودن نمود (مانند فعل تَشَجَّعَ:يعني تظاهر به شجيع بودن كرد)

حال همين جمله را كه مولف به امام شافعي منسوب ميكند با شعر زير كه از مشهور ترين اشعار امام شافعي است، مقايسه كنيد :

           فقيها و صوفيا فكن ليس واحدا           فاني وحق الله اياك انصح

فذلك قاس لم يذق قلبه تقي               و هذا جهول كيف ذوالجهل يصلح

ديوان امام شافعي صفحة 64 تصحيح دكتر بديع يعقوب

يعني: (هم فقيه و هم صوفي باش نه فقط يكي از آنها ، بخدا قسم كه  هدف من تنها نصيحت  است و بس، چراكه فقيه غير صوفي قاسي‌القلب است و دلش لذت تقوي را نمي‌چشد و صوفي بدون علم جاهل است و اصلاح نمي گردد.)

چگونه است كه امام شافعي از طرفي (بنا به گفتة مولف و يا ترجمة غلط مترجم كتاب) صوفي شدن را، حماقت دانسته و از طرف ديگر، مردم را به صوفي بودن تشويق مي نمايد و در واقع آنرا  بُعد عملي دين و معادل (تقوي) مي‌داند ؟  بي‌گمان امام شافعي كسي نيست كه تناقض‌گويي نموده و خود را مصداق آية (لم تقولون ما لا تفعلون چرا مي گوئيد آنچه خود عمل نمي‌كنيد صف /12) گرداند. لذا با توجه به شعر مذكور و معاني واژة (تصوف) و قبول  اين مطلب مهم كه امام شافعي، امينِ امتِ پيامبر (ص) بوده و راهِ كج را به مردم توصيه نمي‌كند،  نتيجه مي‌گيريم كه يا جملة( لو ان رجلا تصوف) از امام شافعي نيست و يا معني( تصوف) در آن ( تظاهر به صوفي بودن ) است نه (صوفي شدن).

–—

2ـ مؤلف در صفحه 4 مي نويسد: ( امام احمد نيز نفرت و بيزاري زيادي در گفته‌هايش از عقيده تصوف و افراد منتسب به آن ديده مي شود) و به عنوان سند گفتة خويش داستان زير را و باز هم بدون ذكر منبع نقل مي‌كند: (فردي از امام احمد دربارة گفته‌هاي حارث محاسبي پرسيد، ايشان درجواب فرمودند: راضي نيستم با آنها نشست و برخاست كني) مطمئنا هر خوانندة منصفي نيك مي‌داند كه در اين جملة منسوب به امام احمد، اساساً كوچكترين نشانه‌اي  از بيزاري و نفرت زياد- كه مولف ادعا دارد - به چشم نمي‌خورد .آيا نمي‌توان فرض نمود، گفته‌هاي حارث محاسبي در حد درك و آگاهي مرد پرسشگر نبوده و امام احمد به همين دليل او را از مجالست با ايشان منع نموده است . اگر به كسي گفته شود: با فلان كس نشست و برخاست مكن، آيا نشانة نفرت و دشمني و مخالفت است؟ آيا زمانيكه سيدنا حضرت عمر، مردم عادي را از روايت حديث منع كرد، نشانة مخالفت وي با حديث و گفته‌هاي  پيامبر(ص) بود؟ هرگز   پس دادن چنين حكم ناروايي به امام احمد هم،كاملاً  نابجا و غلط است. نويسنده در ادامه مينويسد: ( در حاليكه امام احمد از محتواي جلسات حارث آگاه بوده و مي‌دانست كه در آن جلسات توبه كرده و از تزكية نفس و آلودگي به گناه بحث ميكردند). با اين وصف چگونه مي‌توان باور كرد  امام احمد، نفرت زيادي از جلساتي داشته كه در آن  صوفيان امر خدا و رسول را در توبه كردن و محاسبة نفس و ياد مرگ به مصداق آيات و احاديث، اجابت نموده اند ؟ كم نيستند آياتي همچون  (يا ايها الذين آمنوا توبوا الي الله توبة نصوحا  : اي كساني كه ايمان آورده‌ايد بسوي خدا توبه كنيد، توبه اي نصوح‌وار-تحريم/8) و احاديثي چون ( اكثروا هاذم اللذات الموت: بسيار ياد كنيد چيزي كه از بين برندة لذتها است يعني مرگ  - رواه  الترمذي و قال حسن رياض الصالحين امام نووي ص186) كه همه را به يادكردِ مرگ و محاسبة نفس و توبه دعوت مي نمايند، آيا امام احمد از افرادي نفرت داشته كه اوامر خدا و رسول را، اطاعت مي‌نموده اند؟ بي‌گمان خير همچنين دربارة ارتباط امام احمد و حارث محاسبي كه نويسنده همچون ديگر تحريف‌هايش در كتاب دشمنانه و ناخوشايند  ـ جلوه داده ابراهيم بن موسي بن محمد شاطبي حنبلي ( متوفي 790 ه‍ .ق) در كتاب( الاعتصام) خويش كه در آن برخي اعمال و گفتار صوفيان را بررسي و نقد كرده  مي‌نويسد: (امام احمد حنبل سلوك نفساني و جلسات محاسبة نفس حارث محاسبي و يارانش را رد و نفي ننموده است) ( الاعتصام ، ج1/230  چاپ قاهره). از طرف ديگر در بسياري از تذكره‌ها و شرح حالهاي اوليا و عرفا، ارتباط دوستانة امام احمد و عرفا ذكر شده است بعنوان نمونه (تذكره الاوليا-ص256،257  فريدالدين عطار).

  نويسنده در ص4 مي نويسد: ( سپس در قرنهاي سوم و چهارم هجري تصوف در ميان ملت فارس به اوج خود رسيده و . باز متاسفانه عقيده و منهج تصوف روز به روز در ميان مسلمين فارس زبان و در عراق بيشتر شد). اين جملات ، از دو جهت قابل بررسي است:

يكم: اينكه ظهور و بسط و به اوج رسيدن تصوف را به فارس زبانان منتسب كردن ، كاملا نادرست است چون مسلمانان  درگذشته ملت واحدي بوده و تمام علوم و معارف اسلامي در همة نقاط جهان پهناور اسلام گسترش و بسط يافته و فرزندان رشيدِ امتِ پيامبر (ص) از هررنگ و نژادي در به ثمر رسيدن درخت سرسبز دين مبين، كوشيده‌اند. جالب است نويسنده براي اثبات مدعاي خويش از منصور حلاج نام مي‌برد، در حاليكه تمام مورخين متفقند كه وي اگر چه اهل جنوب ايران بوده اما عرب زبان بوده و تا آخر عمر نيز  فارسي را ياد نگرفت، و اشعار فارسي منتسب به وي نيز جعلي است (براي نمونه رجوع كنيد به :‌ 1-كتاب تاريخ فلسفه در جهان اسلام، محمد  شريف ، ج1 /482   و    قوس زندگي حلاج، لويي ماسينيون، ص234  و 3- جستجو در تصوف ايران، عبدالحسين زرين كوب ج1 /131تا159) در ضمن تذكره‌هاي زيادي در احوال صوفيان نوشته شده كه نشان مي‌دهد، تصوف در ميان تمام ملتهاي مسلمان و از شرق تاغرب اسلام رواج داشته است، مثلا اسماعيل يوسف النبهاني الشافعي در كتاب (جامع كرامات الاوليا) به شرح حال بيش از 1000 نفر از عرفاي مشهور پرداخته كه اكثر آنها عرب زبان بوده‌اند.

دوم: ‌بر فرض هم، كه تصوف را فارس زبانان به اوج رسانده باشند، آيا اين نشانة باطل بودن تصوف است در حاليكه در گذشته فارس زبانان در تمام علوم و معارف اسلامي خدمات ارزنده اي را به امت اسلام ارائه كردند مثلاً بزرگترين و مشهورترين محدثين اهل سنت و جماعت، فارس زبان بوده‌اند: ‌امام بخاري (محمد بن اسماعيل، متولد شهر بخاراي خراسان قديم) امام مسلم (مسلم بن حجاج، متولد نيشابور خراسان) امام ابو داود سجستاني(متولد سيستان) امام ابن ماجه ( متولد قزوين)- امام نسائي (متولد نساء فارس)    امام بيهقي(متولد خراسان). آيا به صرف فارس زبان بودن اين بزرگواران و محدثين، بايد علم حديث را مردود دانست؟ قطعا خير آيا  امام سيبويه (متولد بيضاء شيراز) يا سيد شريف زنجاني و عبدالقاهر جرجاني ( عالمان ادبيات عرب) و امام ابو منصور ماتريدي (امام عقائد و كلام و اهل ماوراءالنهر) و علامه سعد الدين عمر تفتازاني ( عالم علم كلام و ادبيات عرب) و صدها عالم و دانشمند ديگر،  فارس زبان نبودند؟ پس بايد علم صرف و نحو و كلام و را هم بدين دليل كه در ميان غير عربها به اوج رسيد باطل و مردود  بدانيم؟!! و آيا چنين انديشيدني را بهايي هست؟ و...!!!

نويسنده در ادامه به انتقاد از خانقاههاي صوفيان پرداخته  غافل از اينكه، خانقاهها در واقع مدارسي ديني بوده كه در آن به تزكيه و تصفية نفس و شناختن روان و علاج بيماريهاي روحي و معنوي چون حسد و ريا و بغض و كينه و شرك و كفر و بي ايماني و   پرداخته‌اند، همچنانكه در بقية مدارس اسلامي همچون نظاميه‌ها و مكتب‌خانه‌ها و  مسلمانان به تحصيل علوم  فقه  و حديث و ادبيات و مشغول شده و اين مدارس نيز همچون خانقاهها  بعدها بوجود آمد پس مولف بايد آنها را نيز نفي مي‌نمود . آيا در عصر پيامبر و صحابه، مراكزي با نام  نظاميه  و الازهر  و دار الحديث و دار القرآن و كه اتفاقاً مؤلف خود را مدرس يكي از آنها خوانده وجود داشته است؟ پس بنا به گفتة مؤلف بايد اين مراكز را هم بدعتي در دين شمرد؟!!

–—

4ـ نويسنده در ادامه و در ص4 مي‌نويسد: (در قرن ششم مردان زيادي از رجال تصوف ادعا كرده كه از سلالة پاك  رسول الله(ص)  هستند و... و بدينوسيله تهمت ناروايي را به بزرگاني چون شيخ احمد رفاعي و شيخ بدوي و بقية سادات زده و آنها را به سوءاستفاده از مردم و دروغگويي در منتسب‌كردن خود به سلالة حضرت مي‌نمايد. البته اينكه افراد سودجو در هر عصر وجود داشته و به طرق مختلف از دين و شخصيتهاي ديني و منتسب كردن خود به حضرت رسول سوءاستفاده نموده‌اند جاي انكار نيست، اما اينكه بزرگاني چون شيخ رفاعي و بدوي را بدون هيچ دليل و مدركي به كذب متهم نموده، امري نارواست چرا كه اگر بگوييم اين حضرات دليلي براي سيادت خود ندارند، دليلي براي انكار سيادتشان هم در دست نيست، آيا منطقي است از كسي براي اثبات چيزي، دليل بخواهيم ولي خودمان براي انكارش دليلي محكمه‌پسند در دست نداشته باشيم؟

در همين بند مؤلف  درويش را فرقه‌اي عجيب مي‌خواند. در حاليكه واژة (درويش) ترجمة واژة عربي  (فقير)  مأخوذ از آية كريمة ( يا ايها الناس انتم الفقراء الي الله : ‌اي مردمان شما فقير درگاه الله هستيد.  فاطر/15 ) مي‌باشد.

–—

  زينو در ص5 با ادعايي كذب رواج عقيدة تصوف را مرهون تلاش حكومت فاطمي مصر مي‌خواند كه مخالف حكومت عباسيان بغداد بودند. در حاليكه از همان اوان تشكيل حكومت فاطمي مصر مشايخ و  عالمان صوفي و عرفا با فاطميان به مخالفت پرداختند چنانكه امام محمد غزالي دو كتاب در رد آنها به نامهاي (المستظهري و فضائح الباطنيه) نوشت. در ضمن لازم است خونندگان عزيز بدانند حكومت عباسيان  آنچنانكه مؤلف ميگويد نبوده و از لحاظ عقيدتي، دو مقطع داشته‌اند كه در مقطع اول معتزلي مذهب بوده و در همين ايام به آزار و اذيت شديد اهل سنت (چه اهل تصوف وچه غير اهل تصوف) پرداختند مثلاً در همين مقطع   اماماني چون امام شافعي و امام مالك و امام احمد حنبل  به زندان عباسيان افتاده، چنانكه امام احمد بعدها در اثرشكنجه‌هايي كه در زندان شده بود وفات يافت. تا اينكه  در مقطع دوم  يكي از خلفاي عباسي (متوكل عباسي) عقائد اهل سنت را در كلام  پذيرفت.

مؤلف در ادامه مي نويسد: (در طول تاريخ اسلام بسياري از علماي اهل سنت چون ابن تيميه و ابن قيم و ابن كثير و امام ذهبي با صوفيان و عقائدشان مبارزه نمودند)  البته اين كه علماي اسلام از يكديگر انتقاد كرده‌اند، امريست غير قابل انكار و در واقع جهت اعتلاي فرهنگ و تمدن اسلامي لازم بوده است. اما اينكه مؤلف به غلط افرادي چون ابن تيميه و اين قيم را به عنوان علماي اهل سنت، مخالف كامل صوفيان معرفي كرده جاي تأمل است، چراكه اولاً: مطابق سند زير، ابن تيميه مخالف مطلق  عقائد صوفيان و عرفا نبوده و تنها به انتقاد از برخي صوفيان و عملكردهاي آنان مي‌پردازد كه اين گروه (صوفي نما) حتي از طرف خود مشايخ صوفيه انكار و مورد انتقاد قرارگرفته‌اند. شيخ الاسلام ابن تيميه در كتاب الفتاوي المصريه مي‌نويسد:  (مردم دربارة صوفيه اختلاف دارند گروهي آنان را نكوهش كرده و گروهي آنان را برترين مردمان مي‌دانند، اما درست آن است كه آنان در اطاعت خدايند، برخي‌شان پرهيزگارند و برخي‌شان گناهكار، ما صوفيان  را به سه دسته تقسيم مي‌كنيم: صوفيان حقايق، صوفيان ارزاق، صوفيان رسوم، اهل حقايق آناني هستند كه در اطاعت حق مي‌كوشند و متقي هستند، اهل ارزاق كساني هستند كه از مال مردم مي‌خورند و اهل رسوم از تصوف  فقط ظاهر را فهميده‌اند...) ( الفتاوي المصريه، ص571  -چاپ قاهره) همانطور كه ديده ميشود ابن تيميه گروههايي از صوفيان را نفي مي‌كند نه همة آنها را.

 همچنين در (كتاب تاريخ  فلسفه در جهان اسلامي ج 1 /292) اثر دكتر حنا  الفاخوري  و دكتر  خليل الجر كه هر دو از اساتيد  تاريخ  اسلام  الازهر هستند، آمده است (پيشاهنگان دشمني با تصوف، خوارج و معتزله بودند اما اهل سنت عليه تصوف مگر در دوره‌هاي متأخر جبهه نگرفتند. چنانكه علمايي چون ابن جوزي و ابن تيميه و ابن قيم،كساني چون غزالي و ابوطالب مكي را محترم مي‌داشتند و كتابهايشان را حجت مي‌شمردند).

ثانياً: خود ابن تيميه و ابن قيم نيز به علت پاره اي از عقائدشان  همچون (1- نزديك بودن عقائدشان دربارة حق‌تعالي با عقائد  فرقة مجسميه  2- عدم وجوب  قضاي نماز فوت شدة عمدي 3- معصيت بودن سفر براي زيارت مرقد مطهر پيامبر «ص» و ...) كه مخالف عقائد اهل سنت و جماعت بوده، بارها مورد انتقاد شديد علماي معروف هر چهارمذهب اهل سنت و جماعت قرار گرفته‌اند. برخي از علما كه برعليه عقائد ابن تيميه و ابن قيم كتابهاي مستقل نوشته و يا در ديگر نوشته هايشان از آنان انتقاد نموده‌اند  در زير ذكر مي‌شود:

  الف- شيخ ابن حجر عسقلاني در  كتاب الدرر الكامنه 

  ب- امام محمد ذهبي در تاريخ خود مشهور به تاريخ ذهبي

  ج- امام تقي الدين السبكي در كتاب شفاءالسقام

   د- امام عبدالله يافعي در كتاب عبره اليقظان

  ه‍-  شيخ ابو محمد عبدالحق حنفي در كتاب جواهرالايقان في حفظ الايمان  

و- احمد ابن حجر هيتمي شافعي در كتاب فتاوي الحديثيه

ز-   شيخ عبدالرحمن عبدالله مفتي حنفي مكه در كتاب  شرح مواهب اللدنيه

 ح- محمد ايوب الفشاوي مفتي مالكية مكه در كتاب فتاوي الحرمين

 ط-  احمد زيني دحلان مفتي شافعي مكه در كتاب الدرر السنيه في‌الرد علي الوهابيه

–—

6ـ مؤلف در ص 5و6 مي‌نويسد (شريعت اسلام در زمان پيامبر و صحابه و تابعين، چيزي به نام تصوف نداشته است و ...) و سپس نتيجه مي‌گيرد كه به همين علت تصوف بدعت است و باطل!!

 بايد گفت در زمان پيامبر و صحابه و تابعين، علاوه بر كلمة تصوف و صوفي بسياري از واژه‌ها و اصطلاحات، همچون، نحاه (عالمان نحو)، متكلم (دانايان كلام)، محدث، مفسر و ... نيز وجود نداشت و حتي علومي چون اصول فقه، اصول حديث، بلاغت، كلام و ... و كارهايي چون  اعراب‌گذاري و حتي نقطه گذاري براي آياتِ قرآن نيز در عصور بعد انجام گرديد و در  عصر پيامبر و صحابه، به آن شكل و انسجام نبوده و بعدها  بوجود آمده و كم‌كم مصطلح شدند،  با اين وصف آيا مي‌توان آنها را بدعت و باطل بدانيم؟ 

بايد گفت كج انديشي در مورد بدعت افراد را به چنين  نظراتي رهنمون كرده است و گرنه صِرف نبود اصطلاح خاصي در قرون اولية اسلامي، دليل بر بطلان آن نيست. چرا كه حضرت (ص) مي فرمايد (من سنَّ سنة حسنة في الاسلام، فله اجرها و اجر من عمل بها من بعده من غير ان ينقص من اجورهم شيئا. و من سنَّ سنة سيئة في الاسلام كان عليه وزرها و وزر من عمل بها من غير ان ينقص من اوزارها شيئا. يعني: ‌هركس سنت نيكويي را  در اسلام بنياد نهد پس براي او اجر خود و كساني كه بعدا به آن عمل ميكنند خواهد بود بدون اينكه از اجر عاملين آن كم شود  و هركس سنت ناروايي را در اسلام احداث كند گناه آن و كساني كه به آن عمل ميكنند بر اوست بدون آنكه از گناه عمل كنندگان به آن كاسته شود  - رواه مسلم رياض الصالحين امام نووي ص70)  بنابر اين حديث شريف، معلوم ميگردد كه بدعت  آن چيزي نيست كه در عصر پيامبر و صحابه وجود نداشته باشد، بلكه بدعت آن است كه اساس اسلامي نداشته و مخالف  صريح آيات الهي يا سنت رسول (ص) باشد.   در همين رابطه جهت روشن‌شدن چگونگي مصطلح شدن واژة تصوف و صوفي بخشهايي از خاطرات استاد حسن البنا رهبر جماعت اخوان المسلمين به قلم خود وي را نقل مي‌كنيم: (... چون در اوان قرن يكم هجري قلمرو دولت اسلامي بسط يافت و فتوحات روي داد، سيل درآمدها و مالياتها به خزانه ريخت و نعمت و ثروت از هر سو بر دامن مسلمانان باريدن گرفت، در چنين شرايطي طبعاً مسلمانان روي به اين ثروتها آورده و در برابر اين تحول عميق، يعني- تبديل زهد درخشان دوران پيامبر و صحابه به خوشگذراني دوران بعد جماعتي از نيكمردان پارسا و انديشمندان با فضيلت و تقوي كمر به جنبش تبليغاتي بسته و مردم را از فرورفتن در لذائذ زودگذر اين جهاني بر حذر داشتند و بهره‌هاي فراموش شدة آن جهاني را يادآوري كردند، اين حقائق هم مانند ساير علوم و معارف اسلامي كم‌كم مدون و منظم شد و به شيوة عملي درآمد، عملي براي تنظيم رفتار انسان و ارائة يك راه مخصوص از زندگي، طريقه‌اي كه از ياد و پرستش خدا شروع و به رضاي  وي مي انجامد، اين معارف از تصوف را كه من آنرا علم تربيت و رفتار مي‌نامم بدون ترديد از مغز و صميم اسلام است. انكارناپذير است كه عرفا رشد و تكميل اين علم را به مرتبه‌اي رساندند كه كس نرساند و در زمينة درمان روان و تعالي وي گام از همه فراتر نهادند. بيگمان اينان مردم را به اين روش در مسير اداي فرائض و اجتناب از نواهي گروانيده‌اند...) (خاطرات حسن البنا ص27 ) اگرچه استاد حسن‌البنا در ادامه به بعضي از عملكردهاي برخي صوفيان اعصار بعدي انتقاداتي  مي‌نمايد، اما  اين گفتار ايشان پيرامون منشأ تصوف ما  را رهنمون مي سازد به اينكه بدانيم، تصوف در واقع بخش فراموش شدة دين يعني عمل به احكام الهي بوده كه جماعتي از رادمردان آنرا  احيا نمودند كه بعدها اين جماعت اهل تصوف ناميده شدند. 

امام شافعي (رض) نيز در شعر مذكوركه در صفحة  4  همين نوشتار ذكر شد، اشاره مي‌فرمايد كه فقيه بودن، عالم بودن به احكام دين است و صِرف وجود علم، الزامي را براي عمل ايجاد نمي‌كند و به همين علت توصيه مي‌كند كه از تصوف هم بهره بايد جست تا قسي‌القلب نبود و همين مي‌رساند كه امام شافعي تصوف را نه تنها بدعت نشمرده بلكه بُعدِ  فراموش شدة دين، يعني عمل به احكام مي‌خواند.  پس با توجه به مطالب فوق مي‌توان فهميد اگرچه كلمة تصوف و صوفي در قرون اولية اسلامي نبوده، اما چيز تازه اي در دين نيست، بلكه بُعد عملي دين بوده كه بعدها همچنانكه عالمان به احكام را (فقيه) خواندند، عاملين به آنرا نيز صوفيان ناميدند.

–—

7ـ زينو در ص6  و در رد  نظر استاد ابوالحسن الندوي پيرامون تصوف كه تصوف را نه رهبانيت بلكه ربانيت خوانده بود و حتي كتابي را نيز با نام (الربانيه لا رهبانيه) نگاشته، مي‌نويسد: (من مي‌گويم در منهج تصوف تزكيه‌اي وجود نداشته ... بلكه جز شرك و ريا و مخالفت با تعاليم اسلام چيزي ندارد). اگر چنين است پس اين همه معارف معنوي كه در كتابهاي اوليا و عرفا گفته و نوشته شده چگونه از ريا و شر ك بر مي‌خيزد؟ چگونه ممكن است افرادي چون مولانا جلال الدين  36000 بيت شعر مثنوي معنوي را  كه تفسير آيات و احاديث است بر اساس ريا و سرپيچي از اسلام سروده باشد؟ چه عقل سليمي مي‌تواند قبول كند آن همه مناجاتهاي دلنشين و موحدانة عرفايي چون پيرهرات خواجه عبدالله انصاري، و نكات حكمي سعدي‌ها و هزاران اثر نوشتاري مشايخ طريقت‌ها كه ميراث تمدن اسلامي ماست، از شرك و كفر برخاسته باشد؟

دربارة خدمات ارزندة عرفا و صوفيان به مجموعة معارف اسلامي، تنها به مورد نشر اسلام در   پاره‌اي از نقاط جهان اسلام برگرفته از كتاب تاريخ تصوف اسلامي اثر دكتر عبدالرحمن بدوي  از اساتيد تاريخ اسلام دانشگاه الازهر، اشاره مي‌كنيم تا ادعاي خلاف واقعِ نويسنده بيشتر آشكار شود ايشان در اين كتاب مي‌نويسند: ( اسلام در شبه قارة هند  با جنگها منتشر نشد بلكه از بركت وجود صوفيان طريقت‌هاي نقشبنديه و قادريه و چشتيه و كبرويه بود. همچنين طريقتهاي قادريه  و شاذليه و سنوسيه و... در انتشار اسلام در صحراي جنوبي آفريقاي سياه، در سنگال، در مالي، نيجر ، غنا، كنيا، چاد، و... سهم بزرگي ايفا كردند. خانقاههاي مشايخ صوفيه مراكز مناسبي براي تبليغ اسلام در ميان بربرهاي بت‌پرست غرب و قلب آفريقا  بود. صوفيان با طبقات مختلف مردم با فقيران و توده‌هاي عادي درآميخته بودند و اين نقش مهمي در گرويدن توده‌ها به اسلام داشت علاوه بر اين صوفيان به خدمات اجتماعي اشتغال داشته و كارشان نيكويي و احسان به مردم و رعايت برادري و عدالت بود ـ  تاريخ تصوف اسلامي،  دكتر عبد الرحمن  بدوي ص46و47 ) آيا اين‌گونه نشر دين و خدمت به مردم مي‌تواند برخاسته از شرك و ريا و ... باشد؟ (فبشر عباد الذين يستمعون القول فيتبعون احسنه: پس بشارت ده بندگان من، آنان كه سخن را مي‌شنوند و از آنچه نيكوترست پيروي مي‌نمايند  ـ زمر 17و18)

 

–—

 

8ـ مؤلف در صفحة 6 مي‌نويسد: آنان فرقه‌هاي متعددي با نامهاي تيجانيه، قادريه، شاذليه و ... اختراع كرده ... در حاليكه شريعت مقدس اسلام از فرقه‌گرايي و حزب‌گرايي نهي فرموده است) اينكه اتحاد معنوي و قلبي  امت اسلام و عدم تفرقه و دشمني ميان آنان از امور واجب است جاي هيچ ترديدي نيست، اما بي‌گمان  اختلاف در فروعات از طبيعت انساني بوده و در واقع نشانة غناي فرهنگي آيين مقدس اسلام است. از طرف ديگر تنها صوفيه نيستند كه داراي طريقت‌هايي با نامهاي ذكر شده، مي‌باشند چراكه اولاً تكثُّر نامها دليل بر دشمني قلبها نيست و ثانيا در احكام فقهي هم مذاهب مختلفي چون شافعيه و حنفي و مالكي و حنبلي، وجود دارد  كه در صورت قائل شدن به رأي مؤلف، خداي ناخواسته بايد آنها را نيز مصداق آية ذكر شده توسط مؤلف دانسته در حاليكه مسلمين اگر چه در ظاهر و در پاره اي احكام و برداشتها مختلفند، اما در عمل يعني هدف اصلي كه عبادت و اطاعت از خداي واحد است، مشترك‌اند و يك دل و اين مورد نظر و امر آية شريفة مذكور است، برخلاف مشركين كه در واقع خدايانِ ناحق را پرستيده اما در ظاهر متفق و متحد بودند. در ضمن حضرت حق در آيه‌اي ديگر مي‌فرمايد: (‌و الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا: آنانكه براي ما مي‌كوشند، به راههاي خويش هدايتشان مي‌كنيم - عنكبوت/69) همانطور كه ديده مي شود در اين آية شريفه، واژة (سُبُل:راهها) بكار رفته و نه سبيل، كه فقط يك راه وجود داشته باشد و اين ناظر بر تفاوت طبيعي نوع بشر و استنباطهاي متنوع از احكام فرعي  است.
اما آنچه كه منظور از عدم تفرقه و اتحاد امت اسلام است در احكام فرعي و فقهي نيست، بلكه در هدف و مقصد اصلي دين  يعني، عبادت و اطاعت پروردگار يكتا  است. پيامبر گرامي اسلام در حديثي مي فرمايد: (اختلاف اصحابي رحمة لكم
يعني اختلاف اصحاب من براي شما رحمت است - اخرجه الطبراني و البيهقي و الديلمي من حديث ابن عباس
رك به  سراج المنير في احاديث البشير النذير  تأليف امام سيوطي ص 70، ج1) چنانكه مي بينيم حضرت اختلاف اصحاب خود را رحمت مي داند نه فرقه فرقه شدن (آنطور كه مؤلف مي پندارد ). بنابراين در جايي كه اصحاب پيامبر (ص) در پاره‌اي
امور اختلاف داشته اند، بقية امت نيز داراي تفاوتهايي در روشهاي
عمل به احكام و اوامر الهي خواهند بود كه در نتيجة اين اختلافات ظاهري و قابل قبول، مذاهب فقهي چون شافعي، حنفي  و حنبلي، مالكي و در شيوة عمل و سير و سلوك ديني مذاهبي چون قادريه و شاذليه و نقشبنديه و... بوجود آمده‌اند.

–—

 

9ـ نويسنده در ص7 ضمن مطرح كردن بحث توسل به پيامبر(ص) و صالحين و اوليا، مينويسد: ‌(‌درخواست كمك و ياري از غير الله، جز در امورات مادي شرك اكبر است)  و براي اثبات مدعاي خود آيه كريمة (و لا تدع من دون الله ... يونس 101) را مطرح مي‌نمايد. حال اگر مطابق نظر نويسنده فعل (تدع) را (هرگونه درخواست از غير خدا) معني كنيم پس جملة اول وي كه ميگويد (درخواست از غير خدا جز در امورات مادي شرك است) نقض مي‌شود. چرا كه مطابق برداشت مؤلف ازآيه هرگونه درخواست از غير خدا خواه مادي يا غير مادي شرك خواهد بود. و اين تناقض‌گويي نشان از تفسير نادرست آيه دارد چرا كه منظور از (و لا تدع: وكسي را جز خدا مخوان) در آية مزبور و تمام آيات ديگري كه مترادفهاي فعل (تدع) بكار رفته، عبادت نكردن براي غيرخدا  و كسي را جز خدا موثر واقعي ندانستن است و اين دو مورد مصداق شرك هستند و مورد نهي آيه‌هاي كلام حق.  اگر اينگونه كه مؤلف  مي‌گويد كه هر نوع درخواستي از غير خدا و طلب كمك و ياري از ديگران شرك باشد، پس اساساً در هستي و از روز نخست،  موحد ي وجود نداشته است، چرا  كه تمام انسانها، هر روزه براي برآوردن حاجات و نيازهاي مختلف خود به وسايل مادي  و غير مادي  روي مي‌آورند . اما انسانِ مؤمن مي‌داند كه  در توسلش به پزشك، دارو  و ... در امورات مادي و به انبيا و صالحين در امورات مادي و غير مادي-  موثرِ واقعي و برآورندة  حقيقي حاجات - حضرت حق است و بس، پس كسي كه گويندة (يا رسول الله) مي‌باشد، حضرت پيامبر را  مؤثر واقعي  نمي‌داند  بلكه ايشان را  وسيله براي طلب  خير از درگاهِ  باريتعالي و براي رفع نيازش مي‌داند، و با اين جمله قطعاً مشرك نمي‌گردد .  آيا شخصي كه در حال غرق شدن در آب است و به هر آنچه كه ممكن است نجاتش دهد تشبث كرده و در خواست كمك و ياري  نمايد (و ممكن است كسي هم نزديك  او نباشد كه كمكش كند ولي باز نداي استعانت سر مي دهد) مشرك است؟ مطابق انديشه‌ي نويسنده، بله، اما در نظر اهل سنت و جماعت، خير. چون  همانطور كه گفته شد شرك درخواست از غير خدا  نيست، بلكه كسي را به غير از خدا مؤثر دانستن است. بيماري كه بيماريش با مراجعه به پزشك و خوردن دارو شفا مي‌يابد، در درخواستش از پزشك براي معالجه و خوردن  دارو مشرك نمي‌گردد، بلكه آنچه ا و  را  به شرك نزديك مي‌نمايد، مؤثرِ واقعي دانستنِ پزشك و داروست ، يعني ايجاد شفا را به جاي اينكه از خدا بداند به اشتباه از پزشك يا دارو دانسته و همين يعني شرك كه  نابخشودني‌ترين گناه و خطاي آدمي است اما تهمت شرك زدن به مسلمانان هم  بزرگترين تهمت  خواهد بود. بنابراين اينكه  به كسي كه از سر محبتِ پيامبر و صلحا، در هنگام گرفتاريهاي روحي و يا مادي و جهت برطرف شدن مشكلاتش، از آن بزرگواران طلب دعاي خير و استعانت (البته نه به معني مؤثرِ حقيقي بودن، بلكه به معني توسل جستن به جاه و قرب انبيا و اوليا در بارگاه قدس الهي) مي‌نمايد تهمتِ نارواي شرك بزنيم، قطعاً  نادرست و خلاف آيات قرآني و احاديث نبوي است كه نمونه‌هايي در زير ذكر مي‌گردد:

  (يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله و ابتغوا اليه الوسيلة، و جاهدوا في سبيله لعلكم تفلحون  -  :اي كساني كه ايمان آورده‌ايد بسوي خدا وسيله بكار گيريد، و در راه  وي تلاش و جهاد نماييد، باشد كه رستگار شويد مائده/35) همانطور كه در آيه كريمه مي بينيم، خداوند منان بكارگيري وسيله را به طور مطلق امر فرموده است و اطلاق كلي آن بر تمام آنچه موجب نزديكي شخص به درگاه خدا ميشود، درست خواهد بود. مثلاً درحديث است كه كسي عرض كرد، يارسول الله : اوليا الله چه كساني هستند؟ و ايشان در جواب فرمودند: ‌اذا رؤوا ذكر الله يعني هرگاه آنها را  ببينيد به ياد خدا افتيد (رواه المسلم)، يعني حتي ديدن انسانهاي نيك و دوستان خدا وسيله اي براي ياد و ذكر خداست.

2ـ در سورة مباركه يوسف حضرت يعقوب پيامبر مطابق آيه‌ي  قرآن جهت شفاي چشم نابينايش،  پيراهن فرزندش را به چشم ماليد، و خداوند منان هم چشمان حضرت يعقوب را شفا داد (فلما ان جاء البشير القاه علي وجهه فارتد بصيرا. و آنگاه كه بشارت دهنده آمد، يعقوب پيراهن يوسف را بر چشمان خود ماليد، پس چشمان او بينا گشت يوسف/96 ).

يعني تبرك جستن به آثار صالحين و مقربان درگاه حق، همچون لباس آنها  وسيله براي رفع ناراحتي‌هاي آدمي است. در حاليكه حضرت يعقوب پيامبر خدا و قطعاً مستجاب الدعوه بوده و مي‌توانست مستقيما براي شفاي چشمانش از حق‌تعالي، درخواست نمايد. اما وي پيراهن فرزند صالح خود را وسيله قرار داده  تا بواسطة آن خداوند، چشمانش را شفا دهد.

3ـ حديث مشهوري كه از حضرت عثمان بن حنيف روايت شده (كه  مردي اعرابي نزد رسول اكرم آمده و درخواست مي‌كند كه حضرت براي رفع بيماريش دعا نمايد حضرت هم به او مي فرمايد: اگر مي‌خواهي برايت دعا مي‌كنم و اگر مي‌خواهي صبر پيشه كن كه بهتر است. و اعرابي، دعا براي شفا را درخواست مي‌كند، پس پيامبر هم به او امر فرموده كه پس از وضو گرفتن و اداي 2 ركعت نماز دعاي زير را بخواند: اللهم اني اسالك و اتوجه اليك بنبيك، نبي الرحمه، يا محمد اني توجهت بك الي ربي في حاجتي هذه لتقضي اللهم فشفعه في يعني: پروردگارا من از تو درخواست كرده و به وسيلة پيامبرت كه پيامبر رحمت است رو بسوي تو ميكنم، يا محمد (ص) من بوسيلة تو و براي رفع حاجتم  رو به سوي خدا آورده‌ام، ... رواه الترمذي و قال حسن صحيح ورواه ايضا  النسائي و الطبراني و البيهقي و اخرجه الحاكم في مستدرك و قال صحيح علي شرط البخاري). همچنانكه در حديث شريف ديده مي‌شود پيامبر خود به  مرد مراجعه كننده دستور توسل به جنابشان را مي‌دهد و مي فرمايدكه بگويد (يا محمد اني توجهت بك الي ربي). در حاليكه پيامبر عظيم الشان هم، قطعاً خود براي اين مرد  دعا فرموده‌اند پس بر اساس اين حديث شريف، بايد گفت قائلين كلماتي چون (يا رسول الله) كه در هنگام مشكلات مادي و معنوي بيان مي‌دارند مشرك نيستند بلكه مانند اعرابي مذكور، حضرت (ص) را وسيله به سوي خدا قرار مي‌دهند. همچنانكه امام ابوحنيفه در قصيدة الدر المحتار خود  هنگام زيارت قبر پيامبر، خطاب به حضرت  مي فرمايد:

   يا اكرم الثقلين يا كنزي الوري        جد لي بجودك و ارضني برضاك 

     انا طامع بالجود منك لم يكن        لابي حنـــيفه في الانام  سواك

يعني اي بزرگوار ثقلين و اي گنج هستي، به من لطف كن و از جود خودت به من  ببخش. من به لطف تو اميدوارم چرا كه غير از تو در  ميان خلق كسي را ندارم. چنانكه در شعر امام ديده مي‌شود ايشان با خطاب (يا اكرم الثقلين) حضرت را ندا كرده و از وي جود و بخشش مي‌طلبد. حال اگرخطاب قرار دادن رسول الله (ص) را شرك بخوانيم، نعوذ بالله بايد امام ابوحنيفه آن امام اعظم را هم مشرك بدانيم و اين تهمت و گناهي بس عظيم و ناروا و نابخشودني است.

4ـ حديث (اذا انتفلت دابة احدكم و هو بارض فلاة فليقل يا عبادالله احبسوا فان لله عبادا يجيبونه يعني هر گاه حيوان كسي از شما در مكاني رم كرد و در رفت پس ندا زند: اي بندگان خدا  آنرا بگيريد. چرا كه براي خدا عبادي هستند كه اين درخواست را اجابت مي‌نمايند. رواه ابن السني در مسند خويش و امام سيوطي در  سراج المنير في احاديث البشير النذير ج1 /111و 112  و  امام نووي در كتاب الاذكار و قال مجرب) چنانكه درحديث مذكور ديده ميشود حضرت ندا زدن و درخواست كمك از عباد خدا را شرك ندانسته است.

5ـ حديث (اذا ضل احدكم  شيئا او اراد عونا و هو بارض ليس بها انيس، فليقل: يا عباد الله اعينوني، فان لله عبادا لا نراهم يعني: هرگاه يكي از شما چيزي را گم كرد يا كمكي خواست و درجايي بود كه آنجا انيسي نداشت، پس بگويد: اي بندگان خدا كمكم كنيد چرا كه خدا را بندگاني است كه شما آنها را نمي بينيد،- رواه الطبراني في مسنده عن عتبه بن غزوان عن النبي(ص) در اين حديث نيز اشاره شده كه عباد صالح خدا مي‌توانند به انسان كمك كنند (البته باذن و امر خدا) و  اين سنت الهي است كه استفادة از وسايل مادي و معنوي را براي انسان قرار داده است.

6ـ حديث (ان لله ملائكه في الارض سوي الحفظة، فاذا اصاب احدكم عرجة بارض فلاه فليناد يا عبادالله اعينوا يعني: براستي كه در زمين فرشتگاني هستند بغير از ملائكة حفظه. پس هرگاه  در سرزميني  دور افتاده، مشكلي شما را رسيد، ندا بزنيد: اي بندگان خدا كمك كنيد رواه البزار و حسنه الحافظ الهيثمي و قال رجاله ثقات) مطابق اين حديث نيز حضرت خود امر به درخواست كمك از عباد صالح و ملائكه نموده است.

  امام احمد در مسند خويش و همچنين امام ترمذي و طبراني روايت كرده‌اند: كه حضرت ابوبكر بعد از وفات پيامبر (ص) برسر جنازة مطهرشان حاضر شده و پس از بوسيدن  روي مبارك حضرت با حالت گريان فرمود: بابي انت و امي جلت حيا و ميتا، يا رسول الله اذكرنا عند ربك يعني: پدر و مادرم فدايت باد يا رسول الله اي كسي كه در حيات و ممات  با عظمتي، ما را نزد پروردگارت ياد كن - الدرر السنيه احمد زيني دحلان مفتي مكه، ص34 و حقيقة التوسل، موسي محمد علي ص169 -170) چنانكه ديده ميشود حضرت ابوبكر صديق (رض) با نداي (يا رسول الله) جنازة حضرت را مورد خطاب قرار داده و از ايشان طلب دعاي خير در بارگاه حق مي نمايد. و اگر قرار باشد ندا زدن مردگان حرام و شرك باشد، اين فرمايش حضرت ابوبكر، منافي توحيد است،  درحاليكه در تمام عالم، بعد از پيامبران، موحدي به مانند ابوبكر صديق را  نمي‌توان يافت.

  امام مسلم در صحيح خود  روايت كرده از حضرت اسماء بنت ابي‌بكر كه (انها اخرجت جبة طيالسة و قالت :كان رسول الله (ص) يلبسها، فنحن نغسلها  للمرضي  يستشفون بها يعني اسماء بنت ابوبكر فرموده: ما جبة پيامبر را هنگام بيماري آورده و مي شستيم و سپس براي رفع بيماري مريض از آب مذكور، استفاده مي‌كرديم). و اين نشان مي دهد كه اصحاب و ياران پيامبر حتي به لباس و آثار مبارك ايشان در رفع نيازها و حل مشكلاتشان و پس از وفات ايشان نيز، توسل مي‌جسته‌اند.

  امام بخاري در صحيح خود روايت نموده كه حضرت عمر براي استسقا به حضرت  عباس توسل جست: (اللهم انا كنا نتوسل اليك بنبينا فنسقينا و انا نتوسل اليك بعم نبينا فاسقنا يعني بارالها  ما براي طلب باران به پيامبر توسل مي‌جستيم و تو برآورده ساختي و اكنون نيز به عموي پيامبر توسل مي‌جوييم پس اجابت كن) مي بينيم كه سيدنا حضرت عمر حتي بعد از وفات پيامبر، و در طلب باران، مستقيماً حضرت عباس را شفيع و وسيله قرار نداده و نفرموده (نتوسل بعباس)  بلكه فرموده (نتوسل بعم نبينا) يعني باز حضرت عباس عموي حضرت را به وسيلة‌ اضافه كردن به جاه و قرب پيامبر، وسيله قرار داده است. و اين خود مي‌رساند كه حضرت عمر (رض) دو نوع توسل كرده يكي به شخص زنده يعني حضرت عباس، و ديگري به خود حضرت، چون فرموده (نتوسل بعم نبينا).

پس با توجه به تمام موارد بالا مي توان گفت توسل در عقيدة اهل سنت و جماعت امري مقبول بوده و كسي را به دليل توسل نمي‌توان مشرك ناميد. امام تاج الدين السبكي در كتاب شفاءالسقام ص74 خود مي‌فرمايد: (يحسن التوسل بالنبي و الصالحين و الاستغاثه الي ربه و لم ينكر احد من المسلمين من سلف و خلف حتي جاء ابن تيميه فانكر ذلك و ابتدع ما لم يقل عالم يعني سلف و خلفِ مسلمانان،‌ توسل به پيامبر و صالحين و استغاثة از آنها بسوي خدا  را نيك شمرده و انكار نكردند تا اينكه ابن تيميه آمد و آنرا رد  و انكار كرد و بدعتي گذاشت كه تا آنزمان هيچ عالمي نگفته بود) و بيگمان بدعت مزبور تهمت نارواي شرك و كفر بر مسلمين است.

 همچنين علامه عبدالكريم مدرس كرد  در ص134 كتاب نور الاسلام خود مي فرمايد: (والحاصل ان مذهب اهل السنة و الجماعة صحه التوسل و جوازه بالنبي و كذا بغيره من الانبياء و الصالحين في حياتهم و مماتهم  كما دلت الاحاديث و الروايات، لانا  لا نعتقد تاثيرا و لا خلقا و لا  نفعا ولا ضرا  منهم  و انما يتبرك و يتوسل بهم لكونهم احباء الله  و الخلق و الايجاد و التاثير لله وحده يعني: مذهب اهل سنت و جماعت آن است كه توسل به پيامبر(ص) و انبيا و صلحا در حال حيات و ممات جائز و درست بوده همچنانكه احاديث و روايات موجود دال بر آن  هستند، چرا كه ما در توسلمان معتقديم كه تاثير و خلق و ايجاد نفع و ضرر فقط از آن حقتعالي است و توسل ما از اين جهت است كه آنان دوستان خدايند و محبوب درگاه وي)

همه مي دانند امام سبكي  از سلف اهل سنت و جماعت  و علامه عبدالكريم مدرس كرد از علماي معاصر و خلف اهل سنت هستند و ذكر اين دو مورد كافي است تا عقيدة اهل سنت واقعي براي همگان روشن شود.  

–—

10ـ مؤلف در صفحة 7  مي نويسد (اهل تصوف معتقدند كه در جهان افراد عاليقدري موسوم به ابدال و اقطاب هستند كه خدا تدبير امور را به آنان واگذار كرده است) در اين باره بايد گفت اهل تصوف چنين اعتقادي ندارند كه خدا تدبير امورات هستي را به صورت مستقل به  بعضي از انسانها واگذار كرده باشد بلكه آنان معتقدند برخي اوليا و بزرگان دين به واسطة مجاهده در راه حق و همچنين قربشان به درگاه الهي، در پاره اي از موارد، ماموريتهاي معنوي همچون ارشاد مسلمين و كمك به درماندگان و... را باذن و امر حقتعالي انجام مي‌دهند و موارد بسياري در صحت اين اعتقاد در قرآن و حديث وجود دارد: 1ـ در سورة كهف و در داستان حضرت موسي و ديدار ايشان با يكي از بندگان خدا كه اهل سنت و جماعت متفقاً ويرا حضرت خضر مي‌دانند  آمده كه حضرت خضر داراي علمي از طرف خدا بوده (وعلمنا من لدنا علما: و از نزد خويش ويرا علم آموختيم كهف/65) كه حتي حضرت موسي نيز از آن  مطلع نبوده است. حضرت خضر داراي مأموريتهايي همچون سوراخ كردن كشتي(و كمك به فقرا) و كشتن پسر بچه  (و كمك به پدر و مادر او) است. كه حضرت موسي را متعجب و معترض مي‌سازد. حال چرا در امت حضرت موسي چنين بندگاني مي‌توانند باشند كه مامور انجام برخي امورند، اما در امت خير المرسلين  بايد وجودشان را انكار كنيم؟!! 2- حضرت عيسي خطاب به بني اسرائيل مي‌فرمود ( و ابرء الاكمه و الابرص و احيي الموتي باذن الله و من  باذن خداي، بيمار برص و شخص لال را شفا داده و مرده را  زنده خواهم گرداند.- آل عمران/49)   در حاليكه مي‌دانيم شفاي مريض و زنده گردانيدن مردگان كه حضرت عيسي انجام ميداد باذن خداوند و امر وي، اما بوسيلة حضرت عيسي انجام مي‌شده است .3 در داستان حضرت لوط ملائكه‌هاي مأمور نابود كردن قوم لوط مي‌گويند: (قالوا انا مهلكوا اهل هذه القرية- آنان (به ابراهيم)گفتند ما اهل اين قرية ظالم را  هلاك مي‌كنيم عنكبوت /31 )و در ادامه از زبان رسولان حق (ملائكه) مي فرمايد (انا منزلون علي اهل هذه القرية رجزا من السماء بدرستي‌كه ما از آسمان عذابي بر اهل اين قريه نازل مي‌كنيم عنكبوت/ 34)  پس ملائكة مزبور، مامور نازل كردن عذاب و از بين بردن قوم لوط از طرف  خداوند بودند و آنان به صورتي استعاري نزول عذاب و نابود كردن قوم را به خود منتسب مي‌كنند .4- در داستان ذوالقرنين  در سورة كهف عذاب دادن قوم مذكور در آيه به اختيار ذوالقرنين واگذار مي‌شود (اما ان تعذب و اما ان تتخذ فيهم حسنا اگر خواهي آنان را عذاب ده و اگر خواهي در ميان آنان نيكي نما كهف/86) 5ـ امام احمد در مسند خويش از شريح بن عبيد روايت كرده كه: ‌( نزد امير المومنين علي بن ابي طالب ذكر اهل شام شد و جماعتي گفتند لعنت بر اهل شام، حضرت علي هم فرمودند : چنين نگوئيد چرا كه از پيامبر شنيدم فرمود: ابدال  40  نفرند درشام، هرگاه كسي از آنها فوت نمايد خداوند كس ديگري را در جايش مي‌گذارد و باران بوسيلة (به خاطر قرب و جاه) آنان مي بارد و پيروزي بر دشمن بوسيلة آنان صورت مي‌گيرد و بخاطر آنها از اهل شام عذاب دور مي‌گردد). 6- طبراني در كتاب الاوسط خويش و همچنين حاكم در المستدرك روايت كرده‌اند  از حضرت انس كه فرمود:  (قال رسول الله (ص): لن تخلو الارض من اربعين رجلا مثل خليل الرحمن فبهم تسقون و بهم تنتصرون علي الاعداء يعني هيچگاه زمين از مرداني كه مثل خليل الرحمن‌اند  خالي نخواهد گشت، اينان چهل نفرند و به وسيله و به خاطر آنان است كه باران مي‌بارد و به وسيلة آنان است كه بر دشمن پيروزي دست مي‌دهد.

بنابراين همانطوركه مي‌بينيم  ابدال‌واوليا و... دراحاديث وآيات ثابت‌است  و تصرفاتشان درامور به اذن و امر  الهي  است نه از خودشان و اين فضلي است از طرف خدا هركه را خواهد عطا مي نمايد. ( ذلك فضل الله يؤتي من يشاء)

–—

11ـ  مؤلف در ص8  و در مورد مسئله وحدت وجود مي‌نويسد: (بسياري از اهل تصوف معتقد به وحدت وجودند و خالق و مخلوق نزد آنان فرقي ندارد  و مي‌گويند خدا در كالبد بندگان خود تجلي مي‌نمايد...) اگر كسي مطالعاتي دربارة تصوف داشته مي‌داند كه وحدت وجود آنچنانكه مؤلف گفته (فرق نداشتن خالق و مخلوق) نيست و ثانياً نه (بسيار) بلكه عدة قليلي از عرفا در برهه‌اي از سير و سلوك‌شان و بر اثر كثرت عبادت  و ذكر و فكر و تسبيحات، همه هستي را  مظهر تجلي ذات الهي دانسته و به هر چه  نگريسته‌اند، حضور حق  را همراه آن دريافته اند و روح و قلب و فكر آنها را محبت خدا چنان فراگرفته كه هستي را  مظهر صفت خلاقيت رب العالمين ديده‌اند.
بنابراين در گفتار و نوشتارشان سخناني  همچون (انا الحق) و (سبحاني ما اعظم شاني) حلاج  و بايزيد به چشم مي‌خورد كه خود را نيز كه بخشي از هستي مي‌باشند به اين ديد نگريسته و همچنانكه  صداي حضرت حق از طريق درختي با نداي (انني انا الله لا اله الا انا فاعبدني – بدرستي كه من الله هستم خدايي جز من نيست پس مرا عبادت نما
طه/14)  بر حضرت موسي تجلي يافت، حلاج نيز حقانيت و خداوندي پروردگار را با جملة (انا الحق) و بايزيد بسطامي عظمت پروردگار را با جمله (سبحاني...) بيان مي‌دارد. در واقع حلاج در اين گفتار و بقيه عرفايي كه جملاتي شبيه به اين گفته‌اند نه اينكه خود را (خدا) بخوانند بلكه نداي حق بودن خدا را كه در تمام هستي نشانه‌هايش هويداست از زبان خويش گفته‌اند.  و  البته گفتن چنين جملاتي بي شك از منظر برخي علما و ديگر عرفا  و به واسطة هضم نشدن آن براي بسياري از مردم كوچه و بازار، نادرست بوده كه همين باعث شد كه فتواي قتل منصور حلاج صادر شود. جالب است خوانندگان بدانند كه در صدور فتواي قتل منصور حلاج نه تنها علماي فقه بلكه بسياري از عرفا، حتي دوستان خود حلاج همچون شيخ شبلي، و ابوالعباس عطا، و ابو محمد جريري  نيز، دست داشته اند . همچنين اولين فقيهي كه فتواي قتل منصور را مطرح كرد محمد بن داود ظاهري بود كه خود  كتاب الزهره را در عرفان و تصوف نوشت. و طعن و فتواي وي در حق حلاج بود نه در حق تصوف. (جستجو در تصوف عبدالحسين زرين‌كوب ص142) و  شيخ الاسلام ابن تيميه در الفتاوي المصريه ص573 دربارة حلاج  مي نويسد: (بيشتر مشايخ و عرفا، همچون جنيد بغدادي و ابوعبدالرحمن سلمي و ابوبكر خطيب بغدادي، اورا انكار و رد نموده اند) و همين‌شواهد  نشان‌مي‌دهد كه بحث  وحدت‌وجود برخي‌از عرفا موردتاييد تمام اهل‌تصوف نيست ودرضمن وحدت‌وجود آنچنانكه مؤلف تعبيرنموده، نمي‌باشد.

12ـ در صفحة 8 مؤلف با تهمتي ديگر  چنين مي‌نويسد (اهل تصوف مردم را به انزوا و گوشه نشيني و ترك دنيا دعوت نموده اند...) قبلاً نمونه‌هايي از نقش اهل تصوف در نشر آيين اسلام و فعاليتهاي اجتماعيشان ذكر شد و اينجا ذكر اين نكته ضروري است كه بسياري از مشايخ و عرفا، داراي شغلهاي عادي بوده و از دسترنج خويش امرار معاش مي نموده‌اند كه در تذكره‌هاي عارفان نمونه‌هاي بسياري مي‌توان يافت. در ضمن منظور از  توصية برخي عرفا به دوري جستن از دنيا و اختيار عزلت، دوري جستن از هوا و هوس‌پرستي و شبهات و ترك همنشيني فجار و اهل فسق و معصيت بوده و اين نه خاص عرفا بلكه بسياري از صحابه و تابعين  در زهد كامل زيسته، كه خود پيامبر (ص)  نمونة بارز زهد در دوران‌هاي قبل و بعد از بعثت بودند. اصحاب گرانقدر رسول  همچون سيدنا ابوبكر صديق و عمر فاروق و اصحاب مشهور به  اصحاب صفه،  همچون ابوذر غفاري، سلمان فارسي، ابو درداء، بلال حبشي و تابعين بزگواري چون اويس قرني و حسن بصري و خليفه عادل اسلام عمر بن عبدالعزيز و... در اوج زهد زيستند و وفات يافتند  و كسي از سلف و خلف بر آنان خرده نگرفت. اينكه برخي اهل تصوف چند سالي را در  مساجد يا خانقهاها و... به سير و سلوك و تزكيه پرداخته‌اند از باب كسب علم بوده كه نمونه ديگر آن فقها و طلابي هستند كه سالهاي متمادي بدون كسب و كار و...  مشغول به تحصيل علوم بوده و از طريق كمك مردم و  يا خلفا و حكام مي‌زيسته‌اند، بنابراين مؤلف بايد چنين ايرادي را نيز بر آنان وارد مي‌نمود.

–—

13ـ مؤلف در همين صفحه مي‌نويسد كه اهل تصوف از مريدين و منسوبين خود مي‌خواهند هنگام نماز و ذكر خدا چهرة شيخ خود را جلو چشمان خود مصور كرده  يا عكس مرشد خود را  مقابل خود بگذارند، اين مورد نيز از كذبيات مؤلف است چراكه در هيچ طريقتي به مردم دستور متصور كردن چهرة شيخ و يا گذاشتن  عكس وي مقابل خود در هنگام نماز يا ذكر  را نمي‌دهند. اينكه در بعضي از طريقتها دستوري به نام ياد يا ذكر شيخ هست با ادعاي مؤلف كاملا متفاوت است. دستور ياد و ذكر شيخ، برگرفته از آيات و احاديث و عمل صحابه و تابعين كرام است. بعنوان نمونه آيه (يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله و كونوا مع الصادقين- توبه /119)  مي‌باشد كه يكي از موارد معيت و همراهي  صالحين، همراهي قلبي و يا نام بردن از آنها و ذكر صفات نيكو و اخلاق حسنة آنهاست. پيامبر عظيم‌الشان مي‌فرمايد :( ذكر الله شفاء و ذكر الانبياء و الصالحين كفاره يعني: ذكر خداوند شفا و ذكر انبيا و صالحين كفارة گناهان است.  سراج المنير امام سيوطي ج2 /299 و قال حسن) و يا در حديث ديگري  مي‌فرمايد (تنزل الرحمة عند ذكر الصالحين يعني: هنگام ياد صلحا، رحمت الهي نازل مي شود همان منبع)  بنابراين مطابق آيات و احاديث مذكور ياد و ذكر اوليا و صالحين نه تنها منهي‌عنه نيست بلكه برآن نيز تاكيد گشته و در حديث مذكور عبادت شمرده شده است. در حاليكه مي‌دانيم  (ذكر) تنها عبارت از نام بردن نيست، چنانكه بعضي وقتها شخص مؤمن به ياد خداست بي آنكه نامي از وي ببرد.  همچنين روايت شده كه بسياري از اصحاب كرام  در حال حيات حضرت رسول همواره به ياد او بوده‌اند و حتي پس از وفات نيز هنگام يادآوري نام و خاطرة پيامبر(ص) و اصحاب كبار، حالات روحي خاصي بر آنها مستولي مي‌گشت .

–—

14ـ مؤلف در ص9 مي نويسد : (اهل تصوف معتقدند عبادت الله، نبايد از ترس آتش دوزخ يا به اميد نعمت بهشت باشد وگرنه بهشت و جهنم شريك خدا مي‌شوند...) و در اين رابطه به گفته‌هاي رابعة عدويه و عبدالغني نابلسي  استناد نموده است. اگرچه نمي‌توان منكر آن شد كه بيشتر مردم اطاعت خدا و عبادت را  به  خاطر ترس از دوزخ و طمع نعمات بهشت انجام مي‌دهند و اين امري منكر نبوده و حتي نزول آيات زياد تبشير و انذار در قرآن نيز به همين دليل است. اما  بيگمان در ميان افراد بشر خواص درگاه الهي نيز هستند كه خدا را نه به خاطر بهشت و جهنم، بلكه فقط براي رضاي وي و دريك كلام خدا را به خاطر خدا  و محبت او مي‌پرستند. مثلاً  حقتعالي در قرآن  كريم از زبان حضرت ابراهيم خليل الله مي‌فرمايد: (ان صلاتي و نسكي و محياي و مماتي لله رب العالمين- بدرستي‌كه نماز و عبادتم و زندگي و مرگم از حق و براي خداي رب‌العالمين است- انعام/162) مي‌بينيم كه حضرت ابراهيم عبادات خود را نه براي بهشت يا ترس از دوزخ انجام داده بلكه مي فرمايد (لله رب العالمين) يعني  فقط براي خدا.

پروردگار يكتا درآيه‌اي ديگر  به پيامبر(ص) چنين دستورمي‌دهد:(واصبر نفسك مع الذين يدعون ربهم با لغدوه و العشي يريدون وجههيعني:اي پيامبر خود را ملزم به همراهي كساني كن كه پروردگارشان را روز و شب  مي‌خوانند، و - از اين خواندن -  او را مي طلبند.كهف/28) همانطور كه مي بينيم در اين آيه به پيامبري كه خود سرآمد عبادت و اطاعت خالصانه است، امر مي‌شود  با مؤمناني باشد، كه  خدا را خالص و فقط براي او پرستش مي‌كنند. در ضمن در اين آيه در بيان ويژگي مؤمنان واقعي و خالص نفرموده كه عبادت آنان  به خاطر بهشت (يريدون جنته ) يا ترس از دوزخ (يخافون عذابه) است. بلكه صرفا و خالصانه خدا را دوست دارند و عبادتش مي‌كنند (يريدون وجهه).

15ـ ايشان در ص 9 مي نويسد ( اهل تصوف ذكر خدا را با رقص و پايكوبي و دف زدن و داد و فرياد و آه آه و هو هو در آميخته اند...) قبلاً دربارة سماع صوفيان، گفته شد كه رقص و پايكوبي با ذكر دسته جمعي و جهري بعضي طريقه‌هاي صوفيه كاملاً متفاوت است و هر انسان آگاه و داراي قلب سليم اختلاف آنها را مي‌بيند اما در بارة حالات روحي بعضي افراد درحال ذكر بايد گفت هيچ منع شرعي از اين حالات (گريه و زاري و ناله كردن و آه آه نمودن...) در هيچكدام از مذاهب چهارگانة اهل سنت نشده است حتي شيخ‌الاسلام ابن تيميه در كتاب الفتاوي المصريه ص580 مي‌نويسد: (هرگاه اسباب اين حالات روحاني بوده و صاحب آن حالات راستگو بوده و ناتوان از دفع آن بوده آنچه به او مي‌رسد پسنديده است، چرا كه در اختيار خودش نيست و اين افراد نسبت به كساني كه به خاطر نقص ايمان و قساوت قلب به مقام آنان نرسيده‌اند،كاملترين انسانها هستند). مي بينيم كه  ابن تيميه  دليل عدم نداشتن چنين حالات و انكار آنرا  به قساوت قلب و ضعف ايمان مرتبط مي‌داند. حضرت حق در آيه 23 سورة زمر چنين مي فرمايد :(الله نزل احسن الحديث كتابا متشابها مثاني تقشعر جلود الذين يخشون ربهم ثم تلين جلودهم و قلوبهم الي ذكر الله  ذلك هدي الله يهدي به من يشاء. يعني: خداوند بهترين سخن را نازل كرده،كتابي كه آياتش “درلطف و زيبايي“  همانند يكديگر است، آياتي مكرر دارد كه از شنيدن آياتش لرزه بر اندام كساني كه از پروردگارشان مي‌ترسند، مي‌افتد سپس جسم و قلبشان آرام و متوجه ذكر خدا مي‌شود، اين هدايت الهي است كه هر كس را بخواهد با آن راهنمايي ميكند...)  براستي آيا خدا در اين آية شريفه لرزه بر اندام افتادن را نشانه  ايمان نمي‌داند؟ آيا ممكن نيست لرزه بر اندام افتادن همراه گريه و زاري و ناله كردن باشد؟ در كدام مذهب فقهي اهل سنت، گريه و زاري و آه و ناله كردن حرام است كه نويسنده چنين به نفي آن مي‌پردازد؟ در مورد ذكر خفي و برتري آن نسبت به ذكر آشكار در حديث است كه حضرت فرمود ( خير الذكر ماخفي يعني بهترين ذكرها نهان آن  مي‌باشد اخرجه البيهقي عن سعد بن ابي وقاص و صححه ابن حبان و رواه امام احمد في مسنده و السيوطي في الصغير و الدرر المنتثره ص138)  و مفهوم حديث آن است كه  كه تمام ذكرها خوب است اما نهانش بهتر است. بنابراين با صداي بلند ذكر كردن آنچنانكه مؤلف مي‌گويد حرام و منهي عنه نمي‌باشد. و درآيات قرآن نيز اشاره‌اي به نوع ذكر نشده و فقط دستور به ذكر فرموده است.  نويسنده در صفحة 10 و در ادامه  به  بيان روايتي مي‌پردازد كه حضرت ابوبكر روز عيد به خانة پيامبر رفته و از منزل پيامبر صداي دف مي‌شنود، كه به تذكر حضرت ابوبكر به دو دختر دف زننده منجر مي‌شود و حضرت رسول(ص) هم  مي‌فرمايد (دعهما يا ابوبكر... كاريشان نداشته باش اي ابوبكر) نويسنده در ادامه با نوشتن مطلب عجيبي به اين صورت (پيامبر نفرمود آهنگ و نواي شيطان نيست، بلكه فرمود روز عيد اشكالي ندارد) كلام پيامبر را هم تحريف مي‌نمايد. آخَر اگر دف زدن نواي شيطان باشد، چگونه پيامبر اجازه مي‌دهد در روز عيد آنرا بزنند، و اگر نواي شيطان باشد پس حرام است و آيا  ممكن است پيامبر حرامي را بخاطر  روز عيد حلال نمايد؟ در حاليكه پيامبر در توصيف روز عيد مي‌فرمايد (العيد يوم لا معصية فيه- يعني روز عيد، روزي است كه در آن معصيتي نشود  متفق عليه). و مطابق نظر مؤلف پيامبر روز عيد را براي انجام اعمال حرام آزاد گذاشته است!!!  و اين عين كج‌فهمي از كلام حضرت (ص) مي‌باشد. در حاليكه دف زدن  مطابق احاديث متعددي چون حديث زير حرام نبوده و بنابراين بكارگيري آن در مراسم‌هايي چون مديحه‌خواني و اشعار مذهبي و همراه اشعاري كه در ستايش خداوند باشد حرام نمي باشد. (فصل مابين الحلال و الحرام الدف و الصوت في النكاح فصل بين حلال و حرام  در نكاح، ضرب دف همراه صوت (خواندن چيزي  مانند شعر، با صداي بلند) است. رواه البخاري و المسلم و الترمذي). همچنين ثابت گشته كه در استقبال از حضرت هنگام ورودشان به مدينه، مردم مدينه به خواندن مدايح نبوي  و ضرب دف پرداختند كه حضرت هيچ منعي از آن نفرمود.

–—

16ـ مؤلف در ص12 مي‌نويسد: (اهل تصوف ادعاي آينده‌نگري و غيب‌گويي را دارند...) اينكه كسي جز حق‌تعالي غيب نمي‌داند جاي هيچ انكار و ترديدي نيست. اما اين بدان معنا نيست كه خدا  برخي بندگان صالح خود را از پاره‌اي امور نهاني آگاه نساخته، كه آيات و احاديث فراواني تأييد كنندة اين مطلب است. مثلاً در داستان  يوسف آمده كه حضرت يعقوب پيامبر به برادران يوسف  مي‌فرمايد :(قال انما اشكوا بثي و حزني الي الله و اعلم من الله ما لا تعلمون- يعني: من غم و اندوهم را به خدا خواهم گفت و من چيزهايي از خدا مي‌دانم كه شما نمي‌دانيد. يوسف 86) و هنگامي كه يوسف و برادرانش  از يك طرف و حضرت يعقوب و بقية خانواده‌اش از سوي ديگر، بسوي هم مي‌آيند حضرت يعقوب مي فرمايد (قال اني لاجد ريح يوسف لولا اَنْ تفندون- يعني: يعقوب گفت براستي كه من  بوي يوسف را  احساس مي‌كنم اگر مرا ديوانه نمي‌خوانيد) و هنگامي كه پيراهن يوسف را برايش مي‌آورند تا برچشمان خود بمالد مي فرمايد: الم اقل لكم اني اعلم من الله ما لا تعلمون- آيا  نگفتم من از طرف خدا چيزهايي مي‌دانم كه شما نمي‌دانيد.) يا در داستان حضرت موسي با خضر حق‌تعالي دربارة او (خضر) مي‌فرمايد (فوجدا عبدا من عبادنا ءاتيناه رحمة من عندنا و علمناه من لدناعلما يعني پس موسي و همراهش در آنجا بنده اي از بندگان مرا يافتند كه رحمت ازسوي خود به او داده و  از نزد خود به او علم فراوان آموختيم-كهف 65 ) آيا علمي كه حضرت رب العزه به پيامبر خود يعقوب و بندة خود خضر آموخته براي بقيه مردم غيب و نهاني  نيست؟ در ضمن پيامبر بزرگوار در احاديث بسيار، موارد زيادي از احوال امت خود را  در آينده بيان فرموده كه مجال ذكر آنها نيست و خوانندة عزيز در اين‌باره بسيار شنيده كه جاي انكار نيست. مثلاً در شب اسراء و در حديث اسراء حضرت پاره‌اي احوال امت را  بيان مي‌فرمايد. همچنين دربارة حضرت عمر كه پيامبر (ص) در حديثي صحيح او را جزء افرادي كه به آنها الهام مي‌شود معرفي نمودند، ماجراي (يا سارية الجبل  - اي ساريه مواظب كوه باش) ثابت گشته است (رجوع كنيد به دلائل النبوه بيهقي المغازي واقدي)  و بسياري ديگر از الهامات و كرامات صحابة كرام و تابعين بزگوار كه در كتب معتبر آمده نشان مي دهد كه در امت پيامبر بندگان صالحي وجود دارند كه خداوند منان از روي لطف خويش آنانرا چيزهايي عطا مي‌نمايد كه بقيه مردم نمي‌دانند و اين منافي غيب حق‌تعالي نيست. در حديث شريف است كه (من عادي لي وليا فقد آذنته بالحرب  و ما تقرب الي عبدي بشيئ احب الي مما فرضت عليه وما يزال عبدي يتقرب الي بالنوافل حتي احببته كنت سمعه الذي يسمع به و بصره الذي يبصر به و يده التي يبطش به و رجله التي يمشي بها و ان سالني اعطيته و استعاذني لاعذينه رواه البخاري) كه خلاصة معني حديث قدسي شريف فوق  اين است كه آنچه باعث تقرب عبد نزد حق‌تعالي مي‌گردد اداي فرائض و سپس نوافل و سنتهاي پيامبر است كه باعث مي‌شود كه فرد چنان تقربي نزد حق بيابد كه  چشم و گوش و دست و پايي بيابد كه حق تعالي معين وي در ديدن و شنيدن و رفتن و گرفتن باشد و معلوم است كسي كه حق‌تعالي معين وي در ديدن و شنيدن و... باشد، چيزهايي مي‌بيند و مي‌شنود و انجام مي‌دهد كه بقيه نمي‌بينند و نمي‌شنوند و نخواهند توانست كه انجام دهند. و اين همان چيزي است كه مؤلف آنها را غيب‌گويي و آينده نگري ناميده است. و اين ادعا نيست بلكه واقعيتي معنوي است كه  درك آن براي آنانكه همه چيز را  از ديد محدود خود مي‌نگرند مشكل است.

–—

17ـ مؤلف در  ص12 مي‌نويسد: ( آنها مي‌گويند خداوند حضرت محمد را   از  نور خود آ فريد. و هرچه در آسمانها و زمين است از نور ايشان  خلق گشته است...)  و براي اثبات مدعاي خود نوشته: (ابن عربي اين جمله را، بعنوان حديث مطرح نموده‌اند كه- اول ما خلق الله نور نبيك يا جابر يعني اي جابر اولين چيزي كه خدا خلق نموده نور پيامبر تو بوده است). اين كه اين حديث موضوع است يا حديث واقعي و كلام پيامبر، از حوصلة اين مقاله خارج است چرا كه در طول تاريخ بحثهاي زيادي بر سر اين عبارت ميان علماي علم حديث  روي داده و عده اي از آنها  آنرا حديث شمرده و عده‌اي آنرا موضوع شمرده‌اند. اما اين كه نويسنده آنرا، گفتة ابن عربي دانسته،كاملاً غلط است چرا كه حتي علماي غير صوفي زيادي هم آنرا حديث شمرده و در كتابهاي خود دربارة  آن نوشته‌اند مثلاً امام ابن حجر هيتمي در كتاب النعمه الكبري ص3 در بيان بزرگواري پيامبر همين عبارت را به عنوان حديث و روايت شده از جابر ميداند. قاضي عياض شافعي هم دركتاب الشفاء خود اين مطلب را تأييد مي‌نمايد. بنابراين اين‌مطلب نه‌تنها عقيدة  اهل‌تصوف بوده  بلكه بسياري از علماي اهل سنت نيز چنين عقيده‌اي داشته‌اند.

–—

18ـ مؤلف در ص13 مي‌نويسد: ( اهل تصوف ادعاي ديدن الله تعالي در دنيا را دارند...) و براي اثبات ادعاي خود در  مورد اهل تصوف  داستاني  را به طور ناقص از كتاب احياء علوم الدين  امام غزالي ذكر مي‌نمايد. البته در مورد رؤيت باريتعالي  اهل  سنت و جماعت  بطور اعم، چه اهل تصوف و غير اهل تصوف، اين مقام را در دنيا و در شب معراج براي  حضرت (ص) اثبات شده مي‌دانند كه خوانندگان براي كسب اطلاعات بيشتر مي‌توانند به كتابهاي عقايد اهل سنت همچون عقايد نسفي و... مراجعه نمايند، اما اينكه اهل تصوف چنين ادعايي كرده باشند، اين نه از باب رؤيت حقيقي بوده بلكه از باب درك حضور حق به مصداق آية شريفة (وهو معكم اينما كنتم هركجا باشيد خدا با شماست) و حديث (الاحسان ان تعبد الله كانك تراه و ان لم تكن تراه فانه يراك- احسان آن است خدا را آنچنان عبادت كني، انگار كه او را مي‌بيني، كه اگر تو او را  نمي‌بيني او تورا مي‌بيند.  رواه مسلم) بوده است. يعني عرفا آنچنان غرق در عبادت و اطاعت خدا بوده كه همواره خود را به مصداق آيه و حديث  مذكور در حضور حق ديده و گاهي حضور و درك حق را به ديدن، تعبير نموده‌اند مثلاً همين داستاني كه نويسنده از احياء، برگرفته، اولاً ناقص نقل نموده و ثانياً در آخر داستان كه نويسنده ذكر ننموده، مشخص مي‌شود منظور فرد مذكور در داستان از ديدن حق‌تعالي، درك انوار رحمات و بركات الهي بوده است. 

–—

19ـ در ص14 مي‌نويسد: ( اهل تصوف مي گويند ما مستقيماً از خداوند دين را مي‌آموزيم) و در ادامه براي اين مورد عبارتي از ابن عربي را نقل مي‌نمايد كه گفته:  بعضي از ما حكم را از پيامبر و بعضي اجتهاد نموده و بعضي مستقيماً از خدا دريافت مي‌دارند. با توجه به گفته‌هاي ابن عربي مي‌توان فهميد منظور او از حكم، همچنانكه قبلاً  اشاره شد، برخي اوامر الهي است. مثلاً  در داستان حضرت موسي با خضر، مي‌بينيم كه حضرت خضر موارد امر شده به وي را  نه از حضرت موسي بلكه از ذات پروردگار دريافت مي‌نمايد. و البته اين موارد، آنچنانكه مؤلف گفته، احكام ديني، نمي‌باشند. چراكه تمام اوليا پيرو شريعت  مقدس بوده و ذره‌اي از حكم شريعت عدول نمي‌نمايند. در همين رابطه بايد گفت علماي علوم ظاهري هم در استخراج و استنباط يك حكم ابتدا آنرا از كتاب الهي دريافت مي‌دارند و در  مراحل بعدي از احاديث رسول اكرم يا قياس و اجماع و استفاده مي نمايند.

 

–—

 

20ـ مؤلف در ص14 گفته (آنها دسته دسته براي زيارت قبور مسافرت نموده و روي آنها نماز مي‌خوانند و حتي روي قبر حيوان سر مي برند و...) اولاً بايد گفت زيارت قبور به نص حديث ثابت است ( كنت نهيتكم عن زيارة القبور فزوروها من شما را از زيارت قبور نهي‌نمودم، از اين پس زيارتشان كنيد. رواه المسلم) همچنين حضرت عايشه روايت مي‌كند كه حضرت برخي شبها به قبرستان بقيع رفته و براي آنها دعا مي‌نمود (كان رسول الله ... يخرج من آخر اليل الي البقيع فيقول: السلام عليكم دار قوم مؤمنين اللهم اغفر لاهل البقيع رواه المسلم  - رياض الصالحين187) پس اصل زيارت قبور منهي‌عنه نيست بشرطي كه خالي از مسائل ناشرعي باشد. ثانياً مواردي كه مؤلف همچون نماز بر سر قبور و سربريدن حيوان ذكر نموده كاملاً كذب است و كسي نشنيده اهل تصوف واقعي چنين اعمالي را انجام داده باشند. واگر افرادي مرتكب اين اعمال شوند مربوط به جهل آنان است نه تصوف آ نها!!!

مؤلف در مورد زيارت قبور صلحا به حديثي اشاره كرده  (لا تشد الرحال الا الي ثلاث آمادة سفر نشويد مگر به قصد سه مسجد) كه اصلاً ربطي به اين مورد ندارد چرا كه تمام علماي حديث برآنند كه اين حديث از باب بيان فضل سه مسجد مذكور در حديث است نه نفي سفر. چنانكه در حديث ديگري حضرت مي‌فرمايد: (سافروا تصحوا سفر كنيد تا سلامت باشيد رواه الامام احمد و الطبراني و الحاكم) و در مورد زيارت قبر نبوي هم تمام اهل سنت و جماعت آنرا مستحب شمرده‌اند و در حديثي پيامبر فرمود (من زار قبري وجبت له شفاعتي هر كس قبرم را زيارت نمايد شفاعت او بر من واجب مي شود رواه الطبراني و الدارقطني رك كشف الخفا ص 498 و المقاصد الحسنه ص1120)ودر حديثي ديگر فرمود(من زار قبري فكانما زارني في حياتي هركه قبرم را زيارت نمايد مثل آن است كه مرا  در حال حيات زيارت نموده باشد اخرجه ابن عساكر و الطيالسي و غيرهم من طرق ابن عمر مرفوعا- رك الدرر المنتثره امام سيوطي  ص233)

21ـ  مؤلف در ص14 مي‌نويسد (آنها تعصب زيادي براي رهبران خود دارند حتي اگر گفته‌هاي او مخالف صريح قرآن و حديث باشد باز به خود اجازة رد قول اورا نمي‌دهند). البته  اينكه جماعتي از سود جويان و دين به دنيا فروشان  به جان عوام افتاده  و از  نام تصوف و شيخ و  اوليا سوء استفاده مي‌نمايند و افعالشان مخالف شريعت است، نمي‌توان نتيجه‌اي كلي گرفت و تمام اهل تصوف واقعي را زير سؤال برد. چرا كه امثال اين سود جويان نه تنها درميان  اهل تصوف بلكه در ميان علما و فقها و حتي قراء قرآن نيز هست. مگر كم هستند كساني كه به لباس مقدس روحانيت و علما درآمده و به نام دين هزاران امر خلاف شرع انجام مي‌دهند؟ آيا با اين وصف مي‌توان علم و فقه و علماي  ديني واقعي را  زير سؤال برد و قلم بطلان بر تمام آنها كشيد؟!! . از طرف ديگر تمام طريقتهاي تصوف در آثار مكتوبشان قيد نموده‌اند كه شرط اساسي براي راه تصوف تبعيت بي‌چون و چرا از شريعت براي همه است، چه شيخ و چه مريد، همه بايد در خدمت شريعت باشند و هر امر خارج شريعت را باطل دانسته‌اند. خوانندگان عزيز  براي تحقيق اين موضوع مي‌توانند به كتابهايي  چون  احياءعلوم الدين امام غزالي، الغنية امام عبدالقادر گيلاني، رساله قدسية شاه نقشبند، مكتوبات امام رباني، رسالة قشيرية ابوالقاسم قشيري، شرح التعرف امام مستملي بخاري، عوارف المعارف شيخ سهروردي، مكتوبات كاك احمد شيخ، ... مراجعه نمايند و خود حقيقت را بهتر ببينند.

 

–—

 

22ـ در مورد دعا و استخاره هم كه مؤلف در ص15 از آن انتقاد گرفته، بايد گفت، كه در اصل اباحت دعا و تعويذات هيچ انكاري نمي‌توان نمود و حتي خود مؤلف آن را تاييد نموده است و احاديث و اخبار زيادي از اعمال  صحابه و تابعين مي‌توان يافت مثلا  ابن تيميه در كتاب فتاوي المصريه ص599 مي‌نويسد (هرگاه آياتي از قرآن يا ذكر بر روي ظرف يا لوحه‌اي نوشته شده و به آب يا نوشيدني ديگري زده شده و آب آنرا بنوشند جائز است.) بنابراين در اصل نوشتن دعا و تعويذ شكي نيست. اما اينكه دسته‌اي سودجو به نام فال‌گير و دعانويس مشغول كلاهبرداري  از مردم بيچاره هستند ربطي به اهل تصوف واقعي ندارد،چراكه بسياري ازاين افراد،اساساً هيچ‌ارتباطي  بااهل تصوف‌ندارند

–—

23ـ مؤلف در مورد بعضي گفته‌هاي عرفايي چون ابن عربي و مولوي و... كه از وحدت اديان  سخن رانده‌اند، آنها را به كفرگويي متهم مي‌نمايد. در حاليكه با دقت در گفته‌هاي اين بزرگان مي‌توان فهميد كه منظور آنها، اين بوده كه هدف اساسي اديان در طول تاريخ هدايت بشر بوده و داراي هدف مشترك پرستش خداي واحد بوده‌اند و قرآن كريم نيز دربارة تمام پيامبران و گرويدگان به آنها مي‌فرمايد (ان هذه امتكم امة واحدة بدرستي كه امت شما امتي واحده است). در حاليكه مي‌دانيم تمام اديان در احكام عملي و فروعات با هم تفاوتهاي زيادي داشته‌اند اما اساس همه يك امر مشترك بوده  و آن همانا توحيد است  كه سخنان ابن عربي و مولوي هم از اين باب بوده و بر اصل و اساس اديان  يعني توحيد، بحث وحدت اديان را مطرح نموده‌اند. حق‌تعالي در آيه 64 سورة آل‌عمران مي‌فرمايد: (قل يا اهل الكتاب تعالوا الي كلمة سواء بيننا و بينكم الا نعبد الا الله بگو: اي اهل كتاب بيائيد به‌سوي كلمه‌اي كه ميان ما و شما مساوي است كه كسي را جز خدا نپرستيم). بنابراين هدف مولوي و برخي عرفا از مطرح‌نمودن وحدت اديان، دعوت ملل غيرمسلمان به توحيد كه اساس همه اديان است، بوده و نه آنچه مؤلف برداشت كرده است.

–—

24ـ مؤلف در ص17 دربارة ابن عربي و ابن فارض مصري به نقل دو جملة كاملاً ساختگي و دروغ به نام  آنها مي‌پردازد. او مي‌نويسد ابن عربي در فصوص الحكم نوشته كه (وقتي مردي با همسرش جماع  مي‌نمايد، با پروردگار خود همبستري كرده است) اگر خوانندگان عزيز نه يك بار بلكه 100 بار هم كتاب فصوص‌الحكم را مطالعه نمايند چنين كفرگويي  واهانت و ضلالتي را نخواهد يافت. اي كاش خوانندة عزيز، كتاب فصوص‌الحكم ابن عربي را  مي‌خواند و مي‌ديد آن كتاب ارزشمند، كه دربارة حقيقت دين و  پيامبران است خالي از چنين اهانتهايي است. نويسنده در مورد ابن فارض هم چنين گفته: (ابن فارض در قصيده تائية خود ميگويد: الله تعالي براي قيس و كثير و جميل در شكل و صورت معشوقه‌هايشان ليلي و عزه و يثنيه خود را نمايان مي‌كند). اولاً خوانندة عزيز مي‌داند كه قصيده تائيه شعر است و چنين عبارتي كه مؤلف آورده نه به بيت مي‌خورد نه به مصراع. ثانياً نويسنده از ابياتي از قصيدة تائيه چنين برداشتي نموده كه ابن فارض در آنها گفته: (عشاقي چون مجنون و قيس در عشقشان به ليلي و عزه و ... محبت حق تعالي را درك نموده واز عشق مجازي به حقيقي رسيده اند ، چرا كه حق‌تعالي و قدرت و كمال و خلاقيت نيكوي حضرت ايشان در تمام هستي حضور داشته و ظهور كرده است) و اين با جملة نويسنده و برداشت وي تفاوت فاحش دارد.

–—

25ـ مؤلف در ص18 مطالب ناروا و كذب ديگري را به شيخ شعراني به نقل از كتاب طبقات الشعراني، نسبت مي‌دهد مثلاً گفته، شيخ شعراني مي‌گويد هرگاه مرشدش پسربچه اي زيبا را مي‌ديد در ملاء عام با وي لواط مي‌نمود اگر چه آن پسر بچه، اولاد امرا و وزيران و حاكمان بوده باشد!! راستي چنين چيزي ممكن است كه فردي به نام شيخ و در ملا عام  با پسران اميران و وزيران و ... لواط نموده و كسي را ياراي منع او نبوده باشد، آيا مسلمانان آنقدر نسبت به دين و ناموس و آبروي خود بي‌تفاوت بوده‌اند؟ براستي كه باور نكردني است.

 

–—

 

26ـ مؤلف  در  ص19 و 20 مطالبي را در مورد جهاد نكردن اهل تصوف مي‌نويسد كه با شواهد تاريخي معتبري كه نمونه‌هايي ازآن در اين جا آورده مي‌شود، همخواني ندارد، و نشان مي دهد كه مؤلف اين مطالب را هم از خود درآورده و هيچ مدرك معتبري در اثبات  گفته‌هايش ندارد. مثلاً براي اثبات مدعايش بدون نام‌بردن از مدرك و منبعي گفته ابن عربي مردم را از جهاد با صليبيان باز مي‌داشت. در حاليكه در كتب تاريخي معتبر ذكر شده كه ابن عربي علاوه بر اينكه خود در جهاد شركت نموده، مردم را نيز براي جهاد فراخوانده است مثلاً دكتر عبدالرحمن بدوي در كتاب - تاريخ تصوف اسلامي، ص47 - مي‌نويسد (ابن عربي نقش مهمي در بر انگيختن حاكمان سلجوقي روم  بر عليه صليبيان داشت) وهمين مطلب را اسين يلاتتيوس دركتاب  -ابن عربي حياته و مذهبه، ص234  مي‌آورد. همچنين امام ذهبي در كتاب الاعتدال خود ج1 ص 278 و بدوي در تاريخ تصوف ص 47 و 48 در مورد جهاد اهل تصوف مطالبي را آورده‌اند كه خلاصة آنها چنين است (رباطها و خانقاههاي صوفيان در واقع دژهاي جنگي بود. اين خانقاهها در طول تحولشان محل تجمع صوفيان مرزبان بود كه درآنها  با دشمنان مسلمين جهاد مي‌نمودند مثلاً همين (عبادان = آبادان كنوني) نخستين رباطي بود كه در آن داوطلبان بصره براي دفاع از اين مرز اسلامي حضور داشتند در همين رباط بسياري از مشايخ صوفيه چون مقاتل بن سليمان و حماد بن سلمه و بشر حافي، حضور داشتند. رباط منستير در تونس و رباط فتح (پايتخت كنوني مراكش) و صدها خانقاه ديگر صوفيان با هم دژهاي جنگي را تشكيل مي‌دادند. خانقاه و دژ جنگي كه نور الدين زنگي در حلب در سال53 ساخت نمونه‌اي از اين مراكز ديني ـ نظامي صوفيان بود.) شيخ ابوالحسن الندوي در كتاب تفسير سياسي اسلام ص126 و 127 و امير شكيب ارسلان در كتاب حاضر العالم الاسلامي ص173 ج2 مي‌نويسند (پيشاهنگ و طلايه‌دار قيام و جهاد بر عليه موج بي‌ديني و الحاد كه اكبر شاه ظالم و بي دين آ نرا  در شبه قارة هند، رواج مي‌داد، امام طريقت نقشبندي، شيخ احمد سرهندي مشهور به مجدد الف ثاني بود كه منجر به از بين رفتن اكبر شاه و به قدرت رسيدن محي الدين اورنگ زيب  حاكم عادل و  مؤمن گشت و همين باعث بسط و توسعه شريعت اسلام در هندوستان گشت . همچنين يكي از رهبران اين قافلة مجاهد، امير عبدالقادر الجزايري مرشد طريقت قادري است كه پرچم جهاد را در الجزاير بلند و اولين انقلاب مسلحانه را بر عليه فرانسويان آغاز نمود او از سال 1832 تا 1837 با فرانسويان مبارزه نمود. هنگاميكه روسها در سال 1813 بر داغستان يورش بردند در برابر آنها مشايخ نقشبندي ايستادند و نزديك به چهل سال با روسها جهاد نمودند. رهبران اين قيام و جهاد، شيخ شهيد غازي محمد نقشبندي و سپس شيخ شهيد حمزه بگ و شيخ شاميل بودند. بارزترين نمونة جهاد و تصوف سيدي احمد شريف سنوسي رهبر طريقت سنوسي است كه در ليبي بر عليه ايتاليائيها 15 سال مبارزه نمود. پايداريها و مجاهدتهاي مشايخ هند همچون سيد احمد شهيد و مولانا نصيرالدين چشتي و... در برابر اشغالگران انگليسي   زبانزد خاص و عام است). جهاد مشايخ نقشبنديه در كردستان همچون شيخ نجم الدين و شيخ علاءالدين نقشبندي  برعليه روسهاي اشغالگر (به نقل از كتاب يادداشتهايي از كردستان ، محمد رئوف ضيائي)،  و قيام شيخ سعيد پيران  در تركيه بر عليه لائيكهاي كماليستِ ترك، و مبارزة  شيخ  محمود حفيد قادري (شيخ محمود  نه‌مر)  در كردستان عراق بر عليه انگليسيها، برگ زريني از جهاد اهل تصوف در منطقة كردستان است.  با اين وصف و اين شواهد تاريخي آيا مجالي براي تهمت بدون سند و مدرك  نويسنده باقي خواهد ماند؟ در ضمن نويسنده با برداشت ناقصي از جهاد آنرا فقط در جهاد مسلحانه معني مي‌نمايد در حاليكه توسعه و نشر دين اسلام، تنها از طريق جنگ ميسر نيست بلكه جهاد فرهنگي در بسياري از زمانها بهترين نتيجه را داده است و اهل تصوف در اين زمينه خدمات زيادي را به فرهنگ و تمدن اسلامي از طرق مختلف، عرضه نموده‌اند.

–—

27ـ مؤلف در صفحات 22و 23و 24 مراسم مولودي‌خواني را بدعت و شرك‌آلود معرفي مي‌نمايد و در توجيه عقيدة خود، نبودن اينگونه مراسم در عصر صحابه و تابعين را  به عنوان دليل ذكر مي‌نمايد. البته در اين نوشتار مجال بحث دربارة بدعت و مفهوم دقيق آن نمي‌باشد اما همچنانكه قبلاً ذكر شد، صرف نبود يك واژه يا اصطلاح و يا حتي مراسمي خاص در زمان حضرت يا صحابه، بدعت، نخواهد بود، بلكه مطابق آنچه  درحديث بدعت گفته شده، بدعت آن است كه ذاتا از دايرة شريعت خارج بوده و مخالف يكي از احكام ثابت شرع باشد. حتي علما، موارد تازه و نو ظهور را به دو دستة بدعت حسنه و سيئه تقسيم نموده‌اند چنانچه سيدنا حضرت عمر بعد از اينكه نماز تراويح را به شكل جماعت واحد درآورد، آنرا بدعت نيكو نام نهاد و فرمود (نعمت البدعة) و يا سيدنا حضرت عثمان بن عفان يك اذان به نماز جمعه اضافه نمود و كسي هم آنرا انكار نكرد و سيئه نشمرد در حاليكه در زمان حضرت(ص) تراويح وجود داشت اما  به صورت جماعت واحده نبود و اذان روز جمعه هم يك عدد بوده است، آيا مي‌شود خلفاي راشدين را متهم به بدعت‌گذاري نمود؟!! (نعوذ بالله) بنابراين آنچه مطابق حديثِ بدعت، باطل است، آن است كه در اصل مخالف نص قرآن و سنت نبوي باشد نه اينكه در زمان حضرت و يا صحابه وجود نداشته ياشد. و گرنه ادلة اجتهادي ديگر مانند اجماع و قياس و استسحان و استصواب و... زير سؤال مي‌رود. چون با وجود قرآن و يا سنت نيازي به وجود قياس و يا اجماع نخواهد بود. بنابراين مراسمهايي چون مولودي خواني هم اگرچه در زمان حضرت يا تابعين به اين صورت و نام، وجود نداشته‌اند اما به اين دليل باطل شمرده نخواهند شد. بلكه در صورتي باطل و ناصواب خواهد بود، كه مخالف صريح قرآن وسنت نبوي و شريعت باشند. در حاليكه مي‌دانيم در مراسم مولودي خواني، مواردي چون قرائت قرآن و مديحه خواني و بيان صفات و شمايل حضرت ختمي مرتبت انجام مي‌گيرد كه هيچكدام نه تنها منهي‌عنه نيستند بلكه از امور واجب و يا مستحبند، مثلاً قرائت قرآن و فرستادن صلوات به نص آيت قرآن واجب است و مديحه‌خواني و وصف پيامبر هم در زمان خود آنحضرت و با حضور وي هم انجام مي‌شده، بنابراين ماهيت و مقصود مولودي كه ذكر خدا و رسول وي است با  مقصود شريعت مقدس، هماهنگي كامل داشته و بدعت محسوب نمي‌شود. در ضمن ذكر شمايل و اخلاق حضرت، در زمان صحابه و تابعين امري معمول و حتي روزمره بوده و مردم همواره به ياد رسول بوده‌اند مثلاً علم حديث و روايت حديث نبوي شاهدي بر اين مدعا است، اما  در عصرهاي بعدي اسلام مسلمين رفته رفته از ياد و ذكر اوصاف رسول دور شدند، تاجائيكه بسياري از افراد چيز زيادي از حضرت نمي‌دانستند و همين امر موجب گشت تا  بعضي از علما به فكر نوشتن كتابهاي سيرة نبوي افتاده و برخي از مؤمنين و علما به مناسبتهاي مختلف به ذكر و ياد رسول پرداخته و صفات و اخلاق منقول از آنحضرت را براي مردم بازگو كنند كه يكي از اين مناسبتها مراسم مولودي است، كه حاكم مسلمان و پرهيزكار اربل ملك مظفر در بسط و رواج مراسم احتفال ميلاد نبوي تلاش بسيار نمود و آنرا به صورت سنت حسنه‌اي به مصداق حديث شريف (من سنَّ سنه حسنه في الاسلام...) درآورده و نظم شايسته‌اي به آن بخشيد كه امروزه مسلمين در سراسر عالم اسلامي از اين امر نيكو استقبال مي‌نمايند. امام ابن كثير كه مؤلف جمله‌اي از ايشان را به اين مضمون نقل مي‌نمايد كه (مراسم مولودي را  فاطميون مصر اختراع نمودند) خود در كتاب تاريخ ابن كثير ص179 در مورد ملك مظفر و مراسم مولودي  مي‌نويسد (كان يعمل مولد الشريف في ربيع الاول و يحتفل به احتفالا هائلا و كان حاكما شجاعا عاقلا عادلا رحمه الله و اكرم مثواه يعني ايشان  ملك مظفر حاكم اربل عراق - مراسم ميلاد شريف پيامبر را  به صورتي عظيم انجام و او حاكم  شجاع و عادل و عاقلي بود...) در صورتيكه در كتاب  البدايه و النهاية كه مؤلف به‌آن اشاره نموده ابن كثير فقط گفته كه فاطميون مراسمهاي مختلفي را اختراع نموده بودند، و عبارت (و مراسم جشن تولد پيامبر يكي از آنها بود) ساختة خود مؤلف (زينو) است. علماي بزرگ اهل سنت در نوشته‌هاي خود مراسم مولودي را به شرطي كه امور نامشروع درآن انجام نشود صحيح دانسته و حتي در بارة آن كتاب و رساله نوشته‌اند كه مي‌توان به كتاب النعمه الكبري از امام ابن حجر هيتمي و المواهب اللدنيه اثر شهاب الدين احمد قسطلاني اشاره نمود. مثلاً  امام ابن حجر در ص9 كتاب النعمه الكبري مي‌نويسد (قال امام فخر الدين الرازي :ما من شخص قرأ مولد النبي علي لحم او شيء من الما كولات الا ظهرت فيه البركه امام فخر رازي مي‌فرمايد: نيست كسي كه  بخاطر مولود پيامبر بر سرگوشت يا خوراكي ديگري ياد و ذكر تولد آنحضرت نموده مگر اينكه در مالش بركت خواهد افتاد) امام جلال‌الدين سيوطي در ص25 كتاب الوسائل في شرح الشمائل خود مي‌نويسد: (هيچ مسجد يا خانه و يا محله اي نيست كه در آن مراسم مولود پيامبر خوانده شده مگر اينكه ملائكه آن خانه و مسجد و محله را دور گرفته بر اهالي آنها درود و صلوات مي فرستند.)  با اين  نمونه‌ها از عقائد اهل سنت، خوانندگان  عزيز خود قضاوت صواب خواهند نمود. دكتر عبدالرحمن السعدي در ص143 كتابي البدعة ‌خود فوائد مولودي‌خواني را چنين ذكر مي‌نمايد: 1- تجمع مسلمين كه از نظر شرع امري نيكو است .2- القاء مواعظ و نصائح 3- مدح پيامبر كه حتي خود قرآن كريم نيز پيامبر را ستوده است (وانك لعلي خلق عظيم) 4- اطعام  مسلمانان خصوصاً فقرا .) و هيچكدام  از اين موارد مخالف شريعت نبوده بلكه اموري حسن و نيكو شمرده خواهند شد.

–—

28ـ نويسنده در صفحات پاياني نوشته‌اش بحثي را در مورد شرك و كفرآميز بودن قصيدة مباركة برده مطرح نموده و همچون ديگر اتهامات نادرست و نابجايش امام بوصيري سرايندة اين قصيده  را به شرك و كفر منسوب مي‌نمايد. اولاً بايد گفت امام بوصيري از عالمان بزرگ ديني بوده و در عين عالم بودن، عاشق رسول گرامي بوده و اشعار نغز و روح افزايش، سالهاي متمادي مورد استقبال علما و انديشمندان و عرفا و ادباي سراسر دنياي اسلام قرار گرفته و شرحها و ترجمه‌هاي بسياري از قصايد معروف او نوشته شده است، ثانياً ايراداتي كه نويسنده به برخي ابيات قصيده گرفته در واقع برداشت نادرست خود وي است والا  اين قصيده، عقيده و باور تمام اهل سنت را نسبت به حضرت و ياران با وفايش مي‌رساند. به عنوان نمونه برخي ايرادات مؤلف در اينجا ذكر مي‌گردد: 1 نويسنده: سراينده و گويندة بيتِ

 يا اكرم الخلق ما لي من الوذ به       سواك عند حلول الحادث العمم

 (اي بزرگوارترين مخلوقات (منظور حضرت رسول)، هنگام حوادث ناگوار و مشكلات، جز پيش تو ملجأ و پناهي  برايم  نيست) را  مشرك و مرتكب شرك  اكبر مي خواند، بدين دليل كه امام بوصيري  به غير خدا پناه مي‌برد، غافل از اينكه هدف امام بوصيري واسطه قرار دادن حضرت بوده، كه بسياري از بزرگان دين چنين مواردي را در نوشته‌هايشان فرموده‌اند مثلاً امام ابوحنيفه در كتاب الدر المحتار خود مي‌فرمايد:

 يا اكرم الخلق يا كنز الوري               جد لي بجودك و ارضني برضاك

 اناطامع بالجود منك لم يكن             لابي حنيفه في الانام سواك

كه  معني  بيت دوم امام ابوحنيفه عين گفتة امام بوصيري است چرا كه فرموده بغير تو پناهي  براي ابوحنيفه درميان خلق وجود ندارد. و تمام  توسل اين بزرگان به مصداق آية شريفة (و لو انهم  اذ ظلموا انفسهم جاؤك فاستغفرالله و استغفر لهم الرسول لوجدوا الله توابا رحيما  و اگر ايشان بعد از آنكه به خود ستم نمودند و نزد تو آمدند و آمرزش خدا را خواستند و رسول هم برايشان طلب بخشش  كرد، در اينصورت خدا را تواب و رحيم  خواهند يافت سوره توبه) بوده است.

در موردي ديگر مؤلف بيت (ما سامني الدهر ضيما و...) را مصداق ديگري از شرك امام بوصيري خوانده به اين دليل كه بوصيري گفته هرگاه بيمار شده‌ام و نزد حضرت رفته‌ام (منظور زيارت قبر ايشان يا توسل به روح آنحضرت است) شفا حاصل نموده‌ام. براستي آيا اگر بيماري نزد پزشك حاذقي رفته و شفا يابد و سپس بيمار در توصيف پزشك مزبور چنين جمله‌اي را بر زبان آورد، مشرك خواهد گشت؟  چطور است  كه حق‌تعالي  كلام خود و عسل را در قرآن شفا توصيف فرموده  است (وننزل من القرآن ماهو شفاء للمؤمنين- فيه شفاء للناس). چگونه است كه مردم همه روزه پيش پزشك مي‌روند و شفا مي‌يابند اما مشرك نمي‌شوند ؟!! اما امام بوصيري به واسطة وسيله قراردادن رسول مشرك مي‌گردد!!! چگونه است كه حضرت يعقوب پيراهن يوسف را وسيلة شفاي چشمش قرار ميدهد؟ اگر چون نويسنده بينديشيم بايد از اين پس علم پزشكي  را علم شرك و داروخانه و مطب پزشكان را مراكز شرك و بتخانه فرض كنيم و آيا چنين نظري با روح اسلام همخواني دارد؟؟؟

در ابيات ديگر نيز مؤلف فقط برداشتهاي نادرست خود را بيان نموده  كه تجزيه و تحليل هر يك دراين نوشته مختصر  امكان‌پذير نبوده،وبه همين دو مورد اكتفا مي‌شود.

در پايان بايد گفت مطالب نادرست بسيار ديگري در نوشتة مورد بحث وجود داشته كه مجال ذكر آن نمي‌رفت و فقط به اهم موارد اشاره‌اي گذرا گشته و خوانندگان عزيز خود به قضاوت خواهند نشست.         

 

                   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 23:30  توسط امجد امام | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
### خوش آمدید ###
### به خیر بین ###
با عرض سلام و ادب خدمت تمامی دوستان و بازدید کنندگان گرامی :
این وبلاگ به درخواست برخی از دوستان و برادران عزیز راه اندازی شده تا به بررسی موضوعاتی از قبیل ، اعتقادات صحیح اهل سنت ، مسائل کلامی و فلسفی ، فقه و مسائل شرعی ، عرفان و تصوف ،ادب و فرهنگ کرد و ... پرداخته شود . لذا مدیریت و بلاگ از همه ی دوستان ارجمند خواهشمند است تا با نظرات و نوشته های خود ما را در اشاعه ی باورهای راستین دینی و فرهنگ صحیح اندیشه و عمل یاری نمایند .
در ضمن برداشت ، استفاده و نقل مطالب وبلاگ با ذکر منبع آن بلامانع است .

پیوندهای روزانه

آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته چهارم تیر 1388
هفته سوم آذر 1387
هفته دوم آبان 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته اوّل اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386
هفته دوم بهمن 1386
هفته اوّل مهر 1386
هفته دوم مرداد 1386
هفته چهارم تیر 1385
آرشیو موضوعی
عرفان و طریقت
فقه و حدیث
عقاید اهل سنت
علوم قرآنی
تاریخ و فرهنگ کردستان
شعر و ادبیات
مشاهیرکرد
علم ،دین ،زندگی
مسائل اجتماعی
کلام و فلسفه
پیوندها
كردستان وبلاگ ماجد امام
تذكر
نورستان
امام اشعري
طلاب علوم ديني تالش
اهل سنت تالش
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان